شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٨ - قصه احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفى
فرمان حق را به جاى آر و حدود امر و نهى او را نگاه دار. اگر گناهى مى كنى به اندازه آن عقاب مى شوى كه: من عمل سيئة فلا يجزى إلا مثلها. (غافر، ٤٠)
|
باز آمد آب جان در جوى ما |
باز آمد شاه ما در كوى ما |
|
|
مى خرامد بخت و دامن مى كشد |
نوبت توبه شكستن مى زند |
|
|
توبه را بار دگر سيلاب برد |
فرصت آمد پاسبان را خواب برد |
|
|
هر خمارى مست گشت و باده خورد |
رخت را امشب گرو خواهيم كرد |
|
|
زآن شراب لعل جان جان فزا |
لعل اندر لعل اندر لعل ما |
|
|
باز خرم گشت مجلس دلفروز |
خيز دفع چشم بد اسپند سوز |
|
|
نعره مستان خوش مى آيدم |
تا ابد جانا چنين مى بايدم |
|
|
نك هلالى با بلالى يار شد |
زخم خار او را گل و گلزار شد |
|
|
گر ز زخم خار تن غربال شد |
جان و جسمم گلشن اقبال شد |
|
|
تن به پيش زخم خار آن جهود |
جان من مست و خراب آن ودود |
|
|
بوى جانى سوى جانم مى رسد |
بوى يار مهربانم مى رسد |
|
|
از سوى معراج آمد مصطفى |
بر بلالش حبذا لى حبذا |
|
|
چونكه صديق از بلال دم درست |
اين شنيد از توبه او دست شست |
|
آب جان در جوى آمدن: كنايت از به وجد آمدن و ذوق و حال يافتن از غلبه عشق.
شاه در كوى آمدن: عنايت حق شامل حال گشتن.
نوبت زدن: بر طبل نواختن. كنايت از اعلام كردن.
فرصت: يكى از معنى هاى «فرصه» نوبت برداشتن آب است و اين معنى با بيت ٩٤٠ مناسب است.
رخت گرو كردن: هستى خود را ناديده گرفتن. مست عشق شدن و خود را فراموش كردن.
هلال: ماه شب اول است و چنانكه مى انيم باريك است. اما مقصود از هلال كه با بلال يار شده كيست؟ مسلما هلال كه داستان او از بيت ١١١١ آغاز مى شود نيست، هرچند بدو تلميحى دارد و نمى توان هلال را كنايت از لاغرى جسم بلال گرفت. زيرا با وصفى كه در نيم بيت دوم براى هلالى آمده سازگار نيست. ظاهرا بلكه مطمئنا مقصود از يار