شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٤ - وصيت كردن مصطفى
وصيت كردن مصطفى ٧ صديق را رضى الله عنه كه چون بلال را مشترى مى شوى هر آينه ايشان از ستيز بر خواهند در بها فزود و بهاى او را خواهند فزودن مرا در اين فضيلت شريك خود كن، وكيل من باش و نيم بها از من بستان
|
مصطفى گفتش كه اى اقبال جو |
اندر اين من مى شوم انباز تو |
|
|
تو وكيلم باش نيمى بهر من |
مشترى شو قبض كن، از من ثمن |
|
|
گفت صد خدمت كنم رفت آن زمان |
سوى خانه آن جهود بى امان |
|
|
گفت با خود كز كف طفلان گهر |
پس توان آسان خريدن اى پدر |
|
|
عقل و ايمان را از اين طفلان گول |
مى خرد با ملك دنيا ديو غول |
|
|
آنچنان زينت دهد مردار را |
كه خرد زيشان دو صد گلزار را |
|
|
آنچنان مهتاب پيمايد به سحر |
كز خسان صد كيسه بربايد به سحر |
|
|
انبياشان تاجرى آموختند |
پيش ايشان شمع دين افروختند |
|
|
ديو و غول ساحر از سحر و نبرد |
انبيا را در نظرشان زشت كرد |
|
|
زشت گرداند به جادويى عدو |
تا طلاق افتد ميان جفت و شو |
|
|
ديده هاشان را به سحرى دوختند |
تا چنين جوهر به خس بفروختند |
|
مردار: كنايت از مال دنيا. «الدنيا جيفة.» (٥٧٩/ ٢).
گلزار: كنايت از سعادت هاى اخروى و نعمت هاى بهشتى.
مهتاب: پيمودن:
|
شكل كرباسى نموده ماهتاب |
آن بپيموده فروشيده شتاب |
|