شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٨ - ليس للماضين هم الموت انما لهم حسرة الفوت
|
جاى دخل است اين عدم از وى مرم |
جاى خرج است اين وجود بيش و كم |
|
|
كارگاه صنع حق چون نيستى است |
جز معطل در جهان هست كيست |
|
جمله استادان ...:
|
بر نوشته هيچ بنويسد كسى |
يا نهاله كارد اندر مغرسى |
|
|
كاغذى جويد كه آن بنوشته نيست |
تخم كارد موضعى كه كشته نيست |
|
فقر جسم: فقرى كه درويش در آن خود را مالك تن خويش هم نداند. و اين فقر ملازم با تهيدستى نيست، ولى به حكم «العبد و ما فى يده كان لمولاه» خود و دارايى خود را از آن خدا مى داند و بدان دلبستگى ندارد و اگر مال از دستش برود اندوهناك نمى شود و از مردن هم نمى ترسد.
سائل آن باشد ...: آنكه مالش از دست رفته و از مردم مى خواهد خواهنده است نه فقير. آنكه خود و خودى را ناديده مى گيرد فقير است.
پس ز درد ...: اگر بلايى بر تو مى رسد شكيبا باش كه رسول ٦ فرموده است:
اذا احب الله عبدا ابتلاه فان صبر اجتباه و ان رضى اصطفاه
: چون خدا بنده اى را دوست دارد او را مبتلا كند و چون شكيبا بود او را بر مى گزيند و چون راضى بود او را مخصوص مى گرداند. (بحارالانوار، ج ٧٩، ص ١٤٢، از مسكن الفواد، شهيد ثانى) در بيت هاى ١٤٦٣- ١٤١٦/ ٦ گفت: آنچه به كار مى آيد نظر يا بينش عقلانى است چنانكه در جاى ديگر گفته است:
|
اى برادر تو همان انديشه اى |
مابقى تو استخوان و ريشه اى |
|
استخوان و ريشه يا شحم و لحم را بايد در كار انديشه فدا كرد و ديده را بينا كرد. اگر شعاع بينايى كوتاه و يا به فرموده مولانا دو گز است، بايد سرمه به دست آورد. شرط به دست آوردن آن سرمه خود را نيست دانستن است و فقر را پيشه ساختن و نرنجيدن.
|
اين قدر گفتيم باقى فكر كن |
فكر اگر جامد بود رو ذكر كن |
|
|
ذكر آرد فكر را در اهتزاز |
ذكر را خورشيد اين افسرده ساز |
|