شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٧ - ليس للماضين هم الموت انما لهم حسرة الفوت
توضيح بيشترى است.
|
يك نظر دو گز همى بيند ز راه |
يك نظر دو كون ديد و روى شاه |
|
|
در ميان اين دو فرقى بى شمار |
سرمه جو والله اعلم بالسرار |
|
|
چون شنيدى شرح بحر نيستى |
كوش دائم تا بر اين بحر ايستى |
|
|
چونكه اصل كارگاه آن نيستى است |
كه خلا و بى نشان است و تهى است |
|
|
جمله استادان پى اظهار كار |
نيستى جويند و جاى انكسار |
|
|
لاجرم استاد استادان صمد |
كارگاهش نيستى و لا بود |
|
|
هركجا اين نيستى افزون تر است |
كار حق و كارگاهش آن سر است |
|
|
نيستى چون هست بالايين طبق |
بر همه بردند درويشان سبق |
|
|
خاصه درويشى كه شد بى جسم و مال |
كار فقر جسم دارد نه سؤال |
|
|
سائل آن باشد كه مال او گداخت |
قانع آن باشد كه جسم خويش باخت |
|
|
پس ز درد اكنون شكايت بر مدار |
كوست سوى نيست اسبى راهوار |
|
يك نظر دو گز ...: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١٤٠/ ٦ به بعد.
سرمه: كنايت از آنچه موجب روشنى ديده دل گردد و آن ذكر و دعاست چنانكه در بيت ١٤٧٦ گفته است، و يا صحبت اوليا و فراگرفتن درس از ايشان و انجام دادن رياضتى كه بر عهده سالك مى نهند.
|
توتياى كبرياى تيز فعل |
داروى ظلمت كش استيز فعل |
|
|
آنكه گر بر چشم اعمى بر زند |
ظلمت صد ساله را زو بركند |
|
والله اعلم بالسرار: «سرار» در اصطلاح، آخرين شب از ماه است، ولى مولانا اين كلمه را مقابل «جهار» آورده است:
|
صد نشان است از سرار و از جهار |
ليك بس كن پرده زين در بر مدار |
|
بحر نيستى:
|
باز گرد از هست سوى نيستى |
طالب ربى و ربانيستى |
|