شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٤ - قصه آن گنج نامه كه پهلوى قبه اى روى به قبله كن و تير در كمان نه، بينداز، آنجا كه افتد گنج است
وراق: در بعضى فرهنگ ها كاغذ فروش و يا نويسنده معنى شده ولى وراق در اين بيت به معنى صحاف است و كاغذ پاره ها در بيت بعد اين معنى را روشن مى كند. صحافان كاغذهاى باطله را گرد مى آرند تا در لاى جلد كتاب ها نهند هم از جهت ضخامت و هم براى استحكام.
مشق وراق: كاغذهاى باطله كه بر آن مشق نوشته اند.
خفيه: پنهانى. چنانكه كسى تو را نبيند.
انبهى: جمعيت. (از مردم كناره گير و خود تنها در خلوت آن رقعه را بخوان.) لا تقنطوا: نوميد مشويد گرفته از قرآن كريم است: قل يا عبادي الذين أسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله. (زمر، ٥٣) غيبت: نهان شدن دل است از مشاهده خلق به حضور و مشاهده حق. غيبت اگر مقابل شهود خلق باشد ممدوح است و اگر مقابل شهود حق باشد مذموم. (مصباح الهدايه، ص ١٤٢) قلق: اضطراب.
شصد: ششصد. ششصد حجاب:
|
زآنكه هفصد پرده دارد نور حق |
پرده هاى نور دان چندين طبق |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٨١٨/ ٢) كه بود ...: اگر ديد او چنان قوت يافت كه آن سوى حجاب را نيز ديد، ديدار و خطاب او استمرار خواهد يافت.
اكتناف: احاطه داشتن به چيزى. (آنكه بر همه چيز محيط است چگونه گذارد كسى نصيب ديگرى را بردارد.) قدر: تقدير.
ور كنى خدمت: اگر دل را صافى كنى.
|
آن صفاى آينه وصف دل است |
صورت بى منتهى را قابل است |
|
|
صورت بى صورت بى حد غيب |
ز آينه دل تافت بر موسى ز جيب |
|