شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٨ - مثل دوبين همچو آن غريب شهر كاش عمر نام، كه از يك دكانش به سبب اين به آن دكان ديگر حواله كرد،
مثل دوبين همچو آن غريب شهر كاش عمر نام، كه از يك دكانش به سبب اين به آن دكان ديگر حواله كرد،
و او فهم نكرد كه همه دكان يكى است در اين معنى كه به عمر نان نفروشند، هم اينجا تدارك كنم من غلط كردم نامم عمر نيست چون بدين دكان توبه و تدارك كنم نان يابم از همه دكان هاى اين شهر، و اگر بى تدارك همچنين عمر نام باشم، از اين دكان درگذرم محرومم و احولم و اين دكان ها را از هم جدا دانسته ام
|
گر عمر نامى تو اندر شهر كاش |
كس بنفروشد به صد دانگ لواش |
|
|
چون به يك دكان بگفتى عمرم |
اين عمر را نان فروشيد از كرم |
|
|
او بگويد رو بد آن ديگر دكان |
زآن يكى نان، به كزين پنجاه نان |
|
|
گر نبودى احول او اندر نظر |
او بگفتى نيست دكانى دگر |
|
|
پس زدى اشراق آن نا احولى |
بر دل كاشى شدى عمر على |
|
|
اين از اينجا گويد آن خباز را |
اين عمر را نان فروش اى نانبا |
|
|
چون شنيد او هم عمر نان دركشيد |
پس فرستادت به دكان بعيد |
|
|
كين عمر را نان ده اى انباز من |
راز يعنى فهم كن ز آواز من |
|
|
او همت زآن سو حواله مى كند |
هين عمر آمد كه تا بر نان زند |
|
مثل دوبين: مناسبت اين داستان با مضمون بيت هاى پيش، چگونگى نگريستن است، كه دوئى از آن پديد مى گردد. آنكه به صورت نگرد دو بيند و آنكه معنى را در نظر گيرد جز يكى در ديده اش نيايد و از جهت ديگر همانند است با داستانى كه در ٤٥٨/ ٥ گذشت.
خلاصه داستانى كه آغاز مى شود اين است: مردم كاشان شيعى بودند و چون عمر