شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٠ - مثل دوبين همچو آن غريب شهر كاش عمر نام، كه از يك دكانش به سبب اين به آن دكان ديگر حواله كرد،
|
بار گوناگون است بر پشت خران |
هين به يك چوب اين خران را تو مران |
|
|
بر يكى خر بار لعل و گوهر است |
بر يكى خر بار سنگ و مرمر است |
|
|
بر همه جوها تو اين حكمت مران |
اندر اين جو ماه بين عكسش مخوان |
|
|
آب خضر است اين نه آب دام و دد |
هرچه اندر وى نمايد حق بود |
|
|
زين تگ جو ماه گويد من مهم |
من نه عكسم هم حديث و همرهم |
|
|
اندر اين جو آنچه بر بالاست هست |
خواه بالا خواه در وى دار دست |
|
|
از دگر جوها مگير اين جوى را |
ماه دان اين پرتو مه روى را |
|
|
اين سخن پايان ندارد آن غريب |
بس گريست از درد خواجه شد كئيب |
|
چون به يك دكان: اگر پاى بند ظاهر بودى هميشه سرگردانى و اگر به معنى توجه كردى بدان مى رسى.
احول دوبين ...: آن مرد كه دوبين بود، از نان محروم ماند تو كه ده بينى (اولياى حق را جدا از هم مى پندارى) كجا به حقيقت مى رسى؟
كاشان خاك: (اضافه مشبه به بمشبه) كنايت از جهان جسمانى. عالم صورت.
چون عمر گشتن: سرگردان بودن. (آنكه حقيقت مردان حق و اولياى خدا را نمى شناسد و آنان را از يكديگر جدا مى داند و نمى داند اختلاف آنان در صورت است نه در معنى پيوسته سرگردان است و از اينجا به آنجايش حواله مى دهند ولى اگر ديده واقع بين داشت همه را يكى مى بيند و از سرگردانى مى رهد.) نقل نو: از اين سو به آن سو شدن كنايت از سرگردانى.
ثم خير: جمله اى است كه چون كسى را به جايى راهنمايى كنند گويند: «آنجا (برو) شايد بيابى، آنجا خير است.» كاشان پر خوف و رجا: جهان پر بيم و اميد. جهانى كه در آن به سر مى بريم.
اندر اين جو:
|
چون در اين جو ديد عكس سيب مرد |
دامنش را ديد آن پر سيب كرد |
|
|
آنچه در جو ديد كى باشد خيال |
چونكه شد از ديدنش پر صد جوال |
|