شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨١ - داستان آن عجوزه كه روى زشت خويشتن را جندره و گلگونه مى ساخت و ساخته نمى شد و پذيرا نمى آمد
[حكايت آن عجوزه]
داستان آن عجوزه كه روى زشت خويشتن را جندره و گلگونه مى ساخت و ساخته نمى شد و پذيرا نمى آمد
|
بود كمپيرى نود ساله كلان |
پر تشنج روى و رنگش زعفران |
|
|
چون سر سفره رخ او توى توى |
ليك در وى بود مانده عشق شوى |
|
|
ريخت دندان هاش و مو چون شير شد |
قد كمان و هر حسش تغيير شد |
|
|
عشق شوى و شهوت و حرصش تمام |
عشق صيد و پاره پاره گشته دام |
|
|
مرغ بى هنگام و راه بى رهى |
آتشى پر در بن ديگ تهى |
|
|
عاشق ميدان واسب و پاى نى |
عاشق زمر و لب و سرناى نى |
|
|
حرص در پيرى جهودان را مباد |
اى شقيى كه خداش اين حرص داد |
|
|
ريخت دندان هاى سگ چون پير شد |
ترك مردم كرد و سرگين گير شد |
|
|
اين سگان شصت ساله را نگر |
هر دمى دندان سگشان تيزتر |
|
|
پيرسگ را ريخت پشم از پوستين |
اين سگان پير اطلس پوش بين |
|
|
عشقشان و حرصشان در فرج و زر |
دم به دم چون نسل سگ بين بيشتر |
|
|
اين چنين عمرى كه مايه دوزخ است |
مرقصابان غضب را مسلخ است |
|
|
چون بگويندش كه عمر تو دراز |
مى شود دلخوش دهان از خنده باز |
|
|
اين چنين نفرين دعا پندارد او |
چشم نگشايد سرى برنارد او |
|
|
گر بديدى يك سر موى از معاد |
اوش گفتى اين چنين عمر تو باد |
|
مضمون داستان در برخى از كتاب ها از جمله عيون الاخبار ديده مى شود. «مردى از عرب زنى پير داشت كه عطر را برابر نان مى خريد شوى او درباره وى گفت: پير زنى اميد