شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦١ - ديدن ايشان در قصر اين قلعه ذات الصور نقش روى دختر شاه چين را و بيهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص كردن كه اين صورت كيست
را به خود مشغول داشت و دل هاشان را به خود متمايز ساخت.) چونكه روحانى بود: بت سنگين كه چنان جذب كند، جذب بت جان دار (دخت شاه چين) چگونه خواهد بود.
چنانكه اشارت شد شه زادگان رمز دلبستگان به دنيايند، صورت قلعه رمز زيورهاى دنياوى، و شاه كه آنان را از درآمدن به قلعه بيم داد رمز راهنمايان كه از جانب خدا مأمور امر و نهى اند. چنانكه در بيت هاى آينده خواهد آمد. ميل شه زادگان به رفتن در قلعه، رمز نفس اماره است و پشيمان شدن آنان رمز نفس لوامه. شه زادگان پس از فريفتگى به صورت دختر شاه چين، دانستند كه منع كردن پدر آنان را از رفتن به قلعه چه بجا بوده است.
|
انبيا را حق بسيار است از آن |
كه خبر كردند از پايان مان |
|
|
كاينچه مى كارى نرويد جز كه خار |
وين طرف پرى نيابى زو مطار |
|
|
تخم از من بر كه تا ريعى دهد |
با پر من پر كه تير آن سو جهد |
|
|
تو ندانى واجبى آن و هست |
هم تو گويى آخر آن واجب بدست |
|
|
او تو است اما نه اين تو آن تو است |
كه در آخر واقف بيرون شو است |
|
|
توى آخر سوى توى اولت |
آمده است از بهر تنبيه و صلت |
|
|
توى تو در ديگرى آمد دفين |
من غلام مرد خودبينى چنين |
|
|
آنچه در آيينه مى بيند جوان |
پير اندر خشت بيند بيش از آن |
|
|
ز امر شاه خويش بيرون آمديم |
با عنايات پدر ياغى شديم |
|
|
سهل دانستم قول شاه را |
و آن عنايتهاى بى اشباه را |
|
|
نك در افتاديم در خندق همه |
كشته و خسته بلا بى ملحمه |
|
|
تكيه بر عقل خود و فرهنگ خويش |
بودمان تا اين بلا آمد به پيش |
|
|
بى مرض ديديم خويش و بى ز رق |
آنچنانكه خويش را بيمار دق |
|
|
علت پنهان كنون شد آشكار |
بعد از آنكه بند گشتيم و شكار |
|
|
سايه رهبر به است از ذكر حق |
يك قناعت به كه صد لوت و طبق |
|
|
چشم بينا بهتر از سيصد عصا |
چشم بشناسد گهر را از حصا |
|