شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٥ - باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاى مخلوق و ياد نعمت هاى حق كردنش و انابت به حق از جرم خود، ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
فرقد: يكى از دو ستاره كه آن دو را «فرقدان» گويند و در صورت دب اصغر قرار دارند دو ستاره پيشين از صورت بنات النعش. (نور مرد خدا چون نور جسم هاى فلكى نيست كه تابش آنان از آفتاب است، خود نورانى اند.) هم از آن خورشيد ...: درست است كه نور اولياى حق از تابش نور خداست اما آن نور در آنان انعكاس نيست، حقيقت است آن تابش جز تابشى است از روزنه هايى كه نور خورشيد را منعكس مى كند. آن اصل است و اين عكس.
تا اگر ابرى برآيد ...: ابر در اين بيت استعارت از معارضت دشمنان است با اوليا. (اگر ابرى در آسمان پيدا شود و خورشيد را بپوشاند، نور خورشيد كه از روزنه ها تافته است نابود مى شود، اما نور اوليا چنان نيست. هيچ چيز مانع تابش نور آنان نيست. نمونه آن چالش مشركان و معاندان است براى خاموش ساختن نور حق، كه: يريدون أن يطفؤا نور الله بأفواههم و يأبى الله إلا أن يتم نوره. (توبه، ٣٢) مألفت: دوستى، الفت.
|
مدحت و تسبيح او تسبيح حق |
ميوه مى رويد ز عين اين طبق |
|
|
سيب رويد زين سبد خوش لخت لخت |
عيب نبود گر نهى نامش درخت |
|
|
اين سبد را تو درخت سيب خوان |
كه ميان هر دو راه آمد نهان |
|
|
آنچه رويد از درخت بارور |
زين سبد رويد همان نوع از ثمر |
|
|
پس سبد را تو درخت بخت بين |
زير سايه اين سبد خوش مى نشين |
|
|
نان چو اطلاق آورد اى مهربان |
نان چرا مى گوييش محموده خوان |
|
|
خاك ره چون چشم روشن كرد و جان |
خاك او را سرمه بين و سرمه دان |
|
|
چون ز روى اين زمين تابد شروق |
من چرا بالا كنم رو در عيوق |
|
|
شد فنا هستش مخوان اى چشم شوخ |
در چنين جو خشك كى ماند كلوخ |
|
|
پيش اين خورشيد كه تابد هلال |
با چنان رستم چه باشد زور زال |
|
|
طالب است و غالب است آن كرگار |
تا ز هستى ها برآرد او دمار |
|
|
دو مگو و دو مدان و دو مخوان |
بنده را در خواجه خود محو دان |
|
|
خواجه هم در نور خواجه آفرين |
فانى است و مرده و مات و دفين |
|
|
چون جدا بينى ز حق اين خواجه را |
گم كنى هم متن و هم ديباجه را |
|