شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٢ - حكايت در تقرير همين سخن
حكايت در تقرير همين سخن
|
آن يكى اسبى طلب كرد از امير |
گفت رو آن اسب اشهب را بگير |
|
|
گفت آن را من نخواهم گفت چون |
گفت او واپس رو است و بس حرون |
|
|
سخت پس پس مى رود او سوى بن |
گفت دمش را به سوى خانه كن |
|
|
دم اين استور نفست شهوت است |
زين سبب پس پس رود آن خودپرست |
|
|
شهوت او را كه دم آمد ز بن |
اى مبدل شهوت عقبيش كن |
|
|
چون ببندى شهوتش را از رغيف |
سر كند آن شهوت از عقل شريف |
|
|
همچو شاخى كه ببرى از درخت |
سر كند قوت ز شاخ نيكبخت |
|
|
چونكه كردى دم او را آن طرف |
گر رود پس پس رود تا مكتنف |
|
|
حبذا اسبان رام پيش رو |
نه سپس رو نه حرونى را گرو |
|
|
گرم رو چون جسم موسى كليم |
تا به بحرينش چو پهناى گليم |
|
|
هست هفصد ساله را آن حقب |
كه بكرد او عزم در سيران حب |
|
|
همت سير تنش چون اين بود |
سير جانش تا به عليين بود |
|
|
شهسواران در سباقت تاختند |
خربطان در پيگه انداختند |
|
اشهب: خاكسترى. سپيدى كه به سياهى زند حرون: سركش.
مبدل: دگرگون كننده. ممكن است خطاب به انسانى باشد كه در صدد تهذيب نفس است. و مى توان گفت دعاگونه است و مخاطب خداست، زيرا اوست كه
مقلب القلوب
و مبدل الاوصاف است.
شهوت عقبى: آخرت جويى. اشتهاى نعمت آن جهان داشتن. (اى تبديل كننده خواهش ها