شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥٤ - مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او آن پند را، و در رميدن او از ايشان شيدا، و بى خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بى دستورى خواستن، ليك از فرط عشق و محبت نه از گستاخى و لاابالى الى آخره
اخشم: آنكه حس بويايى ندارد.
شمع: كنايت از روشنى.
غر: قحبه، و در اين بيت آنكه مردى ندارد. مخنث.
بى گندمان: كنايت از آنان كه توانايى مجاهدت ندارند.
با گندمان: كنايت از مجاهدان و رياضت كشان كه پيوسته به كار خدا سرگرم اند. (بى استعدادان در اين جهان پير مى شوند و عمرى را بى حاصل به سر مى برند و مستعدان از دولت معنوى برخوردار مى گردند.) استعداد جنت: انجام دادن فرمان هاى الهى و به دست آوردن نامه سپيد.
قباب: جمع قبه: بناى گرد بر آورده. كنايت از قصرها.
بهر استعداد: دنباله گفتار معرف است، درباره شاه زاده.
|
گفت استعداد هم از شه رسد |
بى ز جان كى مستعد گردد جسد |
|
|
لطف هاى شه غمش را درنوشت |
شد كه صيد شه كند او صيد گشت |
|
|
هركه در اشكار چون تو صيد شد |
صيد را ناكرده قيد، او قيد شد |
|
|
هركه جوياى اميرى شد يقين |
پيش از آن او در اسيرى شد رهين |
|
|
عكس مى دان نقش ديباجه جهان |
نام هر بنده جهان خواجه جهان |
|
|
اى تن كژ فكرت معكوس رو |
صد هزار آزاد را كرده گرو |
|
|
مدتى بگذار اين حيلت پزى |
چند دم پيش از اجل آزاد زى |
|
|
ور در آزاديت چون خر راه نيست |
همچو دلوت سير جز در چاه نيست |
|
|
مدتى رو ترك جان من بگو |
رو حريف ديگرى جز من بجو |
|
|
نوبت من شد مرا آزاد كن |
ديگرى را غير من داماد كن |
|
|
اى تن صد كاره ترك من بگو |
عمر من بردى كسى ديگر بجو |
|
گفت ...: گفته شه زاده است از زبان معرف. (شاه زاده در پى آماده كردن استعداد بود اما با خود گفت اگر عنايت مطلوب نباشد، استعدادى در طالب پديد نخواهد شد.) سالك را استعداد بايد تا در سلوك به منزل رسد، اما اگر لطف حق شامل حال او نگردد و بدو استعداد نبخشد، به منزل نخواهد رسيد. بدين رو شاه زاده گويد: استعداد هم