شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٠ - معجزه هود
كشتى: استعارت از دايره اى كه هود كشيد و مؤمنان در آن نشستند و از زيان باد ايمن شدند. «طوفان» استعارت از بادى كه كاران را از ميان برد چنانكه در طوفان نوح نيز مومنان در كشتى نشستند و ايمن شدند و كافران غرق گرديدند.
كشتى كردن پادشاه: حرص پادشاه در كشور گيرى وسيلت مى شود طاغيان نابود گردند و مردم كشور در امن و آسايش به سر برند. و هرچند قصد او در لشكركشى ايجاد امنيت نيست بلكه ملك گيرى است، اما سبب امنيت مى شود چنانكه در مثال بعد آمده است. پاى بند: ثابت، برقرار.
خراسى: منسوب به خراس آسيا كه با چارپا گردد. خراسى: چارپايى كه خراس را مى گرداند.
مناص: گريز.
گردون: گردونه. ارابه.
وجع: درد.
قائم شدن: برقرار ماندن.
خداى تعالى گاه بر گروهى عذابى مى فرستد، هرچند به صورت عذاب است و جمعى تباه مى شوند، اما سودى است كه ديگران را از زيان آن گمراهان ايمن مى دارد. چنانكه ترس از زخم، گاو خراس را به گردش وا مى دارد، تا روغنى نصيب خداوند كارگاه شود. گاو و خر را در آن گردش و گريز مصلحتى در نظر نيست، بلكه از بيم مى گريزند و مى گردند. بيم از پادشاهان و حاكمان نيز موجب مى شود خطا كاران بر جاى خود بنشينند و دست به بدكارى نزنند. نتيجه آنكه ترس از عذاب الهى بندگان را به اطاعت از او وامى دارد و اين اطاعت موجب مى شود نظام جهان برقرار ماند.
|
هست او محسوس اندر مكمنى |
ليك محسوس حس اين خانه نى |
|
|
آن حسى كه حق بر آن حس مظهر است |
نيست حس اين جهان آن ديگر است |
|
|
حس حيوان گر بديدى آن صور |
بايزيد وقت بودى گاو و خر |
|
|
آنكه تن را مظهر هر روح كرد |
وانكه كشتى را براق نوح كرد |
|
|
گر بخواهد عين كشتى را به خو |
او كند طوفان تو اى نورجو |
|
|
هر دمت طوفان و كشتى اى مقل |
با غم و شاديت كرد او متصل |
|