شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣ - حكايت آن صيادى كه خويشتن در گياه پيچيده بود و دسته گل و لاله را كلهوار به سر فرو كشيده،
[قصه صيادى كه خويش را در گياه پيچيده بود]
حكايت آن صيادى كه خويشتن در گياه پيچيده بود و دسته گل و لاله را كلهوار به سر فرو كشيده،
تا مرغان او را گياه پندارند، و آن مرغ زيرك بوى برد اندكى، كه اين آدمى است، كه بر اين شكل گياه نديدم، اما هم تمام بوى نبرد، به افسون او مغرور شد زيرا در ادراك اول قاطعى نداشت، در ادراك مكر دوم قاطعى داشت، و هو الحرص و الطمع لاسيما عند فرط الحاجة و الفقر. قال النبى صلى الله عليه و سلم
كاد الفقر ان يكون كفرا
|
رفت مرغى در ميان مرغزار |
بود آنجا دام از بهر شكار |
|
|
دانه چندى نهاده بر زمين |
وآن صياد آنجا نشسته در كمين |
|
|
خويشتن پيچيده در برگ و گياه |
تا در افتد صيد بيچاره ز راه |
|
|
مرغك آمد سوى او از ناشناخت |
پس طوافى كرد و پيش مرد تاخت |
|
|
گفت او را كيستى تو سبز پوش |
در بيابان در ميان اين وحوش |
|
|
گفت مرد زاهدم من منقطع |
با گياهى گشتم اينجا مقتنع |
|
|
زهد و تقوى را گزيدم دين و كيش |
زآنكه مى ديدم اجل را پيش خويش |
|
|
مرگ همسايه مرا واعظ شده |
كسب و دكان مرا بر هم زده |
|
|
چون به آخر فرد خواهم ماندن |
خو نبايد كرد با هر مرد و زن |
|
|
رو بخواهم كرد آخر در لحد |
آن به آيد كه كنم خو با احد |
|
|
چون زنخ را بست خواهند اى صنم |
آن به آيد كه زنخ كمتر زنم |
|
ادراك اول: ديدن صياد و دانستن او كه آدمى است نه گياه.
قاطع: آنچه اثر ادراك را از ميان ببرد. آنچه موجب شود كه كار بر اثر ادراك نكند.
ادراك دوم: اينكه او قصد شكار وى را دارد.