شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥ - حكايت آن صيادى كه خويشتن در گياه پيچيده بود و دسته گل و لاله را كلهوار به سر فرو كشيده،
زنخ بستن: هنگام رسيدن مرگ زنخ (چانه) محتضر (در حال مرگ) را با دستمال مى بندند.
زنخ زدن: كنايت از سخن بيهوده گفتن.
آوردن اين داستان مقدمه اى است براى نشان دادن حيلت هاى شيطانى و وسوسه هاى نفسانى كه حرص از جمله آن وسوسه هاست، و بر حذر داشتن ناآگاهان از گرفتار چنين حيلت ها شدن.
|
اى به زربفت و كمر آموخته |
آخر ستت جامه نادوخته |
|
|
رو به خاك آريم كز وى رسته ايم |
دل چرا در بى وفايان بسته ايم |
|
|
جد و خويشان مان قديم چار طبع |
ما به خويشى عاريت بستيم طمع |
|
|
سال ها هم صحبتى و همدمى |
با عناصر داشت جسم آدمى |
|
|
روح او خود از نفوس و از عقول |
روح، اصول خويش را رده نكول |
|
|
از عقول و از نفوس پر صفا |
نامه مى آيد به جان كاى بى وفا |
|
|
ياركان پنج روزه يافتى |
روز ياران كهن بر تافتى |
|
|
كودكان گرچه كه در بازى خوش اند |
شب كشانشان سوى خانه مى كشند |
|
|
شد برهنه وقت بازى طفل خرد |
دزد از ناگه قبا و كفش برد |
|
|
آن چنان گرم او به بازى درفتاد |
كآن كلاه و پيرهن رفتش ز ياد |
|
|
شد شب و بازى او شد بى مدد |
رو ندارد كو سوى خانه رود |
|
|
نى شنيدى انما الدنيا لعب |
باد دادى رخت و گشتى مرتعب |
|
|
پيش از آنكه شب شود جامه بجو |
روز را ضايع مكن در گفت و گوى |
|
زربفت و كمر: از جمله انعام ها كه پادشاهان به زيردستان مى بخشيدند. و در اين بيت كنايت از زيور دنياست. «آموخته به زربفت و كمر»: خو گرفته به زيور دنيا.
جامه نادوخته: كنايت از كفن.
رو به خاك آوردن: مردن. (سرانجام خواهيم مرد و در خاك كه از آن پديد آمده ايم خواهيم رفت). منها خلقناكم و فيها نعيدكم (طه، ٥٥) بى وفايان: مقام و مال كه يكى گرفته مى شود و ديگرى بر جاى مى ماند.