شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٠ - تمثيل مرد حريص نابيننده رزاقى حق را و خزاين و رحمت او را، به مورى كه در خرمنگاه بزرگ با دانه گندم مى كوشد و مى جوشد و مى لرزد و به تعجيل مى كشد و سعت آن خرمن را نمى بيند
تمثيل مرد حريص نابيننده رزاقى حق را و خزاين و رحمت او را، به مورى كه در خرمنگاه بزرگ با دانه گندم مى كوشد و مى جوشد و مى لرزد و به تعجيل مى كشد و سعت آن خرمن را نمى بيند
|
مور بر دانه بد آن لرزان شود |
كه ز خرمن هاى خوش اعمى بود |
|
|
مى كشد آن دانه را با حرص وبيم |
كه نمى بيند چنان چاش كريم |
|
|
صاحب خرمن همى گويد كه هى |
اى ز كورى پيش تو معدوم شى |
|
|
تو ز خرمن هاى ما آن ديده اى |
كه در آن دانه به جان پيچيده اى |
|
|
اى به صورت ذره كيوان را ببين |
مور لنگى رو سليمان را ببين |
|
|
تو نه اى اين جسم تو آن ديده اى |
وارهى از جسم گر جان ديده اى |
|
|
آدمى ديده است باقى گوشت و پوست |
هرچه چشمش ديده است آن چيز اوست |
|
|
كوه را غرقه كند يك خم زنم |
منفذش چون باز باشد سوى يم |
|
|
چون به دريا راه شد از جان خم |
خم با جيحون برآرد اشتلم |
|
|
زآن سبب قل گفته دريا بود |
هر چه نطق احمدى گويا بود |
|
|
گفته او جمله در بحر بوذ |
كه دلش را بود در دريا نفوذ |
|
|
داد دريا چون ز خم ما بود |
چه عجب در ماهيى دريا بود |
|
چاش: غله از كاه جدا كرده. خرمن.
معدوم: كنايت از اندك. ناچيز. (تو دانه گندم را چيزى پنداشته اى و خرمن را نمى بينى.)
|
ديده تن دائما تن بين بود |
ديده جان جان پر فن بين بود |
|
معدوم شى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٦٥٧/ ٦.