شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٠ - رجوع كردن به قصه آن پاى مرد و آن غريب وام دار و بازگشتن ايشان از سر گور خواجه و خواب ديدن پاى مرد خواجه را الى آخره
رجوع كردن به قصه آن پاى مرد و آن غريب وام دار و بازگشتن ايشان از سر گور خواجه و خواب ديدن پاى مرد خواجه را الى آخره
|
بى نهايت آمد اين خوش سرگذشت |
چون غريب از گور خواجه بازگشت |
|
|
پاى مردش سوى خانه خويش برد |
مهر صد دينار را فا او سپرد |
|
|
لوتش آورد و حكايت هاش گفت |
كز اميد اندر دلش صد گل شكفت |
|
|
آنچه بعد العسر يسر او ديده بود |
با غريب از قصه آن لب گشود |
|
|
نيم شب بگذشت و افسانه كنان |
خوابشان انداخت تا مرعاى جان |
|
|
ديد پامرد آن همايون خواجه را |
اندر آن شب خواب بر صدر سرا |
|
|
خواجه گفت اى پاى مرد بانمك |
آنچه گفتى من شنيدم يك به يك |
|
|
ليك پاسخ دادنم فرمان نبود |
بى اشارت لب نيارستم گشود |
|
|
ما چو واقف گشته ايم از چون و چند |
مهر بر لب هاى ما بنهاده اند |
|
|
تا نگردد رازهاى غيب فاش |
تا نگردد منهدم عيش و معاش |
|
|
تا ندرد پرده غفلت تمام |
تا نماند ديگ محنت نيم خام |
|
|
ما همه گوشيم كر شد نقش گوش |
ما همه نطقيم ليكن لب خموش |
|
|
هرچه ما داديم ديديم اين زمان |
اين جهان پرده است و عين است آن جهان |
|
|
روز كشتن روز پنهان كردن است |
تخم در خاكى پريشان كردن است |
|
|
وقت بدرودن گه منجل زدن |
روز پاداش آمد و پيدا شدن |
|
بى نهايت آمدن: به پايان نرسيدن. (داستان مرد وامدار ناتمام ماند.) مهر: كيسه سربسته مهرزده. و مهر ديگر به نام فرزند سى هزار هريوه. (تاريخ بيهقى، ص ٢١٢، به نقل لغت نامه) و بر فور مهرى بياوردند صد دينار نيشابورى. (جهارمقاله، ص ٦٦)