شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٨ - مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
شير را مفريب ...: رأس البقر: سر گاو. اشارت است به بيت ٣٤٥٧/ ٦. عمادالملك شاه را گفت سر اين اسب به سر گاو مى ماند و اين عيب است. شاه خود زيبايى اسب را دريافته بود اما با دل خويش مشورت نكرد كه با نهادن اين عيب بر اسب مرا فريب مى دهد، و گفته او را مقلدانه پذيرفت.
پاى گاو در ماين آوردن: يا گاو پاى در ميان داشتن: كنايت از دخالت كردن نادان است در كار.
|
گرچه پاى گاو ديدى در ميان غره مشو |
زانكه اين گاو از خرى بى پرچم و بى عنبر است |
|
|
انورى آخر نمى دانى چه مى گويى خموش |
گاو پاى اندر ميان دارد مران خر در خلاب |
|
داو: شارحان به سليقه خود معنى هاى گونه گون براى آن نوشته اند. داو اصطلاح بازى نرد و به معنى نوبت است. و در اين بيت هم همين معنى را مى دهد. (نوبت سخن كه به تو مى رسد، نادانه مداخله مى كنى. خدا سر گاوى را به اسب نمى نهد.) ندوزد حق: آنچه حق تعالى آفريده متناسب با يكديگر است، و در جهان هستى نقص و زشتى نيست. أعطى كل شيء خلقه ثم هدى. (طه، ٥٠) زاو: بنا. استاد بنا. (آفريننده جهان هر چيزى را در آفريده خود متناسب با ديگرى نهاده و خطا بر قلم صنع نرفته است.) قصرهاى منتقل: استعارت است از مركزهاى حواس كه توضيح آن خواهد آمد.
تخريج: انقروى آن را كوشك و نشيمن جاى معنى كرده. گلپينارلى هم همين معنى را پذيرفته اما علاوه بر آنكه با مقام مناسبت ندارد، در فرهنگ ها چنين معنى براى آن ننوشته اند. تخريج به معنى راهرو است كه از اطاقى ديگر مى نهند و در بيت كنايت از راهى است كه هريك از مراكز حواس به مز دارد.
صهريج: در لغت به معنى حوض يا مغاكى است كه در آن آب گرد آيد و در اين بيت به معنى سوراخ و مدخل است.