شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٥ - مثل
|
رنگ طين پيدا و نور دين نهان |
هر پيمبر اى چنين بد در جهان |
|
|
آن مناره ديد و در وى مرغ نى |
بر مناره شاه بازى پر فنى |
|
|
وآن دوم مى ديد مرغ پر زنى |
ليك موى اندر دهان مرغ نى |
|
|
وآنكه او ينظر بنور الله بود |
هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود |
|
|
گفت آخر چشم سوى موى نه |
تا نبينى مو بنگشايد گره |
|
|
آن يكى گل ديد نقشين در وحل |
وآن دگر گل ديد پر علم و عمل |
|
|
تن مناره علم و طاعت همچو مرغ |
خواه سيصد مرغ گير و يا دو مرغ |
|
|
مرد اوسط مرغ بين است او و بس |
غير مرغى مى نبيند پيش و پس |
|
|
موى آن نورى است پنهان آن مرغ |
كه بدآن پاينده باشد جان مرغ |
|
|
مرغ كآن موى است در منقار او |
هيچ عاريت نباشد كار او |
|
|
علم او از جان او جوشد مدام |
پيش او نه مستعار آمد نه وام |
|
دل جان روشن: دل آگاه، داراى دل بينا. و آوردن لقب «استاد» براى نشان دادن مقام معنوى اوست، به ظاهر بنده و به دل استاد همه.
امير مؤمن: چنانكه نوشته شد هلال غلام مغيرة بن شعبه بود و مغيره يك سال پس از صلح حديبيه مسلمان شد و اگر اين داستان در مكه رخ داده در آن وقت مغيره نه مؤمن و نه مسلمان بوده است، و در مدينه هم مغيره، چنان دستگاهى نداشته.
نظر بليسانه داشتن: به ظاهر نگريستن. چنانكه ابليس ظاهر آدم را ديد و گفت من آن راكه از خاك است سجده نمى كنم. (مولاى هلال ظاهر او را مى ديد كه غلامى فرمانبردار است و از حقيقت او آگاه نبود.) پنج و شش: پنج حس و شش جهت، و مقصود از پنج و شش حواس ظاهرى و ابعاد جسمانى است. (مالك هلال برون او را مى ديد و از نور درون او كه اصل است آگاهى نداشت.) هر پيمبر اين چنين بد: پيمبرا به ظاهر چون ديگر مردم اند، اما درون آنان به نور الهى روشن است.
مناره ديدن: به ظاهر نگريستن.