شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥١٢ - مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
مى گردانيدم. (مقالات شمس، ج ١، ص ٢٣١- ٢٣٢) تخريق: بسيار دروغ گفتن. (لغت نامه، از تاج المصادر) اين زمان ...: اكنون كه تندرستى، نعمت آخرت را كه حقيقت محض است وا مى گذارى، و به دنيا كه بازيچه اى بيش نيست رو مى آرى. پس به هنگام مرگ كه بيمارى، چه عجب اگر دين را به شيطان واگذارى.
در خيالت ... جوشيدن: پديد آوردن. بيشتر شارحان نيم بيت دوم را وصف مخاطب نيم بيت اول گرفته اند، ولى «ى» در جوز و پوسيده وحدت است. (در خيال خود صورتى نيك پديد آورده اى حالى كه آنچه تصور مى كنى همچون گردويى است كه هنگام شكستن مغزى در آن نباشد.) حقيقت پس از مرگ آشكار خواهد شد.
گر تو اول ...: اگر از آغاز پايان را ببينى فريب نخواهى خورد.
فاتر: سست.
به مناسبت نكوهش عمادالملك اسب را و اثر كردن آن گفته در خاطر شاه، سخن را به وسوسه شيطان مى كشاند كه مى كوشد تا آدمى را به زيور دنيا مايل گرداند و چون روز مرگ پديد گرديد و هنگام رفتن بدان جهان فرا رسيد داند فريب خورده است.
|
هركه آخربين تر او مسعودتر |
هركه آخربين تر او مطرودتر |
|
|
شاه ديد آن اسب را با چشم حال |
وآن عمادالملك با چشم مآل |
|
|
چشم شه دو گز همى ديد از لغز |
چشم آن پايان نگر پنجاه گز |
|
|
آن چه سرمه است آنكه يزدان مى كشد |
كز پس صد پرده بيند جان رشد؟ |
|
|
چشم مهتر چون به آخر بود جفت |
پس بد آن ديده جهان را جيفه گفت |
|
|
زين يكى ذمش كه بشنود او و حسب |
پس فسرد اندر دل شه مهر اسب |
|
|
چشم خود بگذاشت و چشم او گزيد |
هوش خود بگذاشت و قول او شنيد |
|
|
اين بهانه بود و آن ديان فرد |
از نياز آن در دل شه سرد كرد |
|
|
در ببست از حسن او پيش بصر |
آن سخن بد در ميان چون بانگ در |
|
|
پرده كرد آن نكته را بر چشم شه |
كه از آن پرده نميد مه سيه |
|
|
پاك بنايى كه بر سازد حصون |
در جهان غيب از گفت و فسون |
|