شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠١ - بعد مكث ايشان متوارى در بلاد چين در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر، بى صبر شدن آن بزرگين كه من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه كنم
بعد مكث ايشان متوارى در بلاد چين در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر، بى صبر شدن آن بزرگين كه من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه كنم.
|
اما قدمى تنيلنى مقصودى |
او القى رأسى كفؤادى ثم |
|
|
يا پاى رساندم به مقصود و مراد |
يا سر بنهم همچو دل از دست آنجا |
|
و نصيحت برادران او را سود ناداشتن
|
يا عاذل العاشقين دع فئة |
اضلها الله كيف ترشدها |
|
الى آخره
|
آن بزرگين گفت اى اخوان من |
ز انتظار آمد به لب اين جان من |
|
|
لاابالى گشته ام صبرم نماند |
مر مرا اين صبر در آتش نشاند |
|
|
طاقت من زين صبورى طاق شد |
واقعه من عبرت عشاق شد |
|
|
من ز جان سير آمدم اندر فراق |
زنده بودن در فراق آمد نفاق |
|
|
چند درد فرقتش بكشد مرا |
سر ببر تا عشق سر بخشد مرا |
|
|
دين من از عشق زنده بودن است |
زندگى زين جان و سر ننگ من است |
|
|
تيغ هست از جان عاشق گرد روب |
زآنكه سيف افتاد محاء الذنوب |
|
|
چون غبار تن بشد ما هم بتافت |
ماه جان من هواى صاف يافت |
|
|
عمرها بر طبل عشقت اى صنم |
ان فى موتى حياتى مى زنم |
|
|
دعوى مرغابيى كرده است جان |
كى ز طوفان بلا دارد فغان |
|
|
بط را ز اشكستن كشتى چه غم |
كشتى اش بر آب بس باشد قدم |
|
|
زنده زين دعوى بود جان و تنم |
من از اين دعوى چگونه تن زنم |
|
|
خواب مى بينم ولى در خواب نه |
مدعى هستم ولى كذاب نه |
|
|
گر مرا صد بار و گردن زنى |
همچو شمعم، بر فروزم روشنى |
|