شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٨ - حكايت پاسبان كه خاموش كرد تا دزدان رخت تاجران بردند بكلى، بعد از آن هيهاى و پاسبانى مى كرد
حكايت پاسبان كه خاموش كرد تا دزدان رخت تاجران بردند بكلى، بعد از آن هيهاى و پاسبانى مى كرد
|
پاسبانى خفت و دزد اسباب برد |
رخت ها را زير هر خاكى فشرد |
|
|
روز شد بيدار شد آن كاروان |
ديد رفته رخت و سيم و اشتران |
|
|
پس بدو گفتند اى حارس بگو |
كه چه شد اين رخت و اين اسباب كو؟ |
|
|
گفت دزدان آمدند اندر نقاب |
رخت ها بردند از پيشم شتاب |
|
|
قوم گفتندش كه اى چون تل ريگ |
پس چه مى كردى كه اى، اى مرده ريگ |
|
|
گفت من يك كس بدم ايشان گروه |
با سلاح و با شجاعت با شكوه |
|
|
گفت اگر در جنگ كم بودت اميد |
نعره اى زن كاى كريمان برجهدى |
|
|
گفت آن دم كارد بنمودند و تيغ |
كه خمش ور نه كشيمت بى دريغ |
|
|
آن زمان از ترس بستم من دهان |
اين زمان هيهاى و فرياد و فغان |
|
|
آن زمان بست آن دمم كه دم زنم |
اين زمان چندان كه خواهى هى كنم |
|
|
چونكه عمرت برد ديو فاضحه |
بى نمك باشد اعوذ و فاتحه |
|
|
گرچه باشد بى نمك اكنون حنين |
هست غفلت بى نمك تر زآن يقين |
|
|
همچنين هم بى نمك مى نال نيز |
كه ذليلان را نظر كن اى عزيز |
|
|
قادرى بى گاه باشد يا به گاه |
از تو چيزى فوت كى شد اى اله |
|
|
شاه لا تأسوا على ما فاتكم |
كى شود از قدرتش مطلوب گم |
|
حارس: نگهبان، محافظ.
در نقاب: روى پوشيده، و يكى از معنى هاى «نقاب» هم رويارويى ناگهانى است.
لقيته نقابا مواجهة من غير ميعاد و لا اعتماد.
(اقرب الموارد)