شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩٥ - متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
ياد افتادن گذشته است. پس بهتر آنكه هميشه خود را به خدا بسپارى تا كار اين جهان و آن جهانت راست دارد و به فرموده مولانا مالك دارين گردى.
|
تا به كى عكس خيال لامعه |
جهد كن تا گرددت اين واقعه |
|
|
تا كه گفتارت ز حال تو بود |
سير تو با پر و بال تو بود |
|
|
چون گلو تنگ آورد بر ما جهان |
خاك خوردى كاشكى حلق و دهان |
|
|
اين دهان خود خاك خوارى آمده است |
ليك خاكى را كه آن رنگين شده است |
|
|
اين كباب و اين شراب و اين شكر |
خاك رنگين است و نقشين اى پسر |
|
|
چونكه خوردى و شد آنها لحم و پوست |
رنگ لحمش داد و اين هم خاك كوست |
|
|
هم ز خاكى بخيه بر گل مى زند |
جمله را هم باز خاكى مى كند |
|
|
هندو و قفچاق و رومى و حبش |
جمله يك رنگ اند گور، خوش |
|
|
تا بدانى كآن همه رنگ و نگار |
جمله روپوش است و مكر و مستعار |
|
|
رنگ باقى صبغة الله است و بس |
غير آن بر بسته دان همچون جرس |
|
|
رنگ صدق و رنگ تقوى يقين |
تا ابد باقى بود بر عابدين |
|
|
رنگ شك و رنگ كفران و نفاق |
تا ابد باقى بود بر جان عاق |
|
|
چون سيه رويى فرعون دغا |
رنگ آن باقى و جسم او فنا |
|
|
برق و فر روى خوب صادقين |
تن فنا شد و آن به جا تا يوم دين |
|
|
زشت آن زشت است و خوب آن خوب و بس |
دائم آن ضحاك و اين اند عبس |
|
|
خاك را رنگ و فن و سنگى دهد |
طفل خويان را بر آن جنگى دهد |
|
تنگ آوردن ...: تنگ ساختن، محدود نمودن.
|
به فرمان كاوس جنگ آوريم |
جهان بر بدانديش تنگ آوريم |
|
سير كردن شكم، آدمى را در تنگنا مى گذارد وبه كارهايى وا مى دارد كه نبايست. پس اى كاش حلق و دهان خاك مى خورد.
خاكى كه رنگين شده: استدراكى است بر بيت پيش كه گفت كاش حلق خاك مى خورد.