شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٢ - جواب گفتن مسلمان آنچه ديد به يارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ايشان
جواب گفتن مسلمان آنچه ديد به يارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ايشان
|
پس مسلمان گفت اى ياران من |
پيشم آمد مصطفى سلطان من |
|
|
پس مرا گفت آن يكى بر طور تاخت |
با كليم حق و نرد عشق باخت |
|
|
وآن دگر را عيسى صاحب قران |
برد بر اوج چهارم آسمان |
|
|
خيز اى پس مانده ديده ضرر |
بارى آن حلوا و يخنى را بخور |
|
|
آن هنرمندان پر فن راندند |
نامه اقبال و منصب خواندند |
|
|
آن دو فاضل فضل خود دريافتند |
با ملايك از هنر دربافتند |
|
|
اى سليم گول واپس مانده هين |
برجه و بر كاسه حلوا نشين |
|
|
پس بگفتندش كه آنگه تو حريص |
اى عجب خوردى ز حلوا و خبيص |
|
|
گفت چون فرمود آن شاه مطاع |
من كه بودم تا كنم زآن امتناع |
|
|
تو جهود از امر موسى سركشى |
گر بخواند در خوشى يا ناخوشى |
|
|
تو مسيحى هيچ از امر مسيح |
سر توانى تافت در خير و قبيح |
|
|
من ز فخر انبيا سر چون كشم؟ |
خورده ام حلوا و اين دم سرخوشم |
|
|
پس بگفتندش كه والله خواب راست |
تو بديدى وين به از صد خواب ماست |
|
|
خواب تو بيدارى است اى بوبطر |
كه به بيدارى عيانستش اثر |
|
|
در گذر از فضل و از جهدى[١] و فن |
كار خدمت دارد و خلق حسن |
|
صاحب قرآن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢١٣١/ ٤.
پس مانده: مانده در دنبال. از ياران عقب افتاده.
يخنى: آنچه از خوردنى نگاه دارند براى حاجت.
[١] در حاشيه نسخه اساس: جلد.