شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را كه غلام را زجر مكن من او را بى زجر از اين طمع باز آرم، كه نه سيخ سوزد نه كباب خام ماند
آتش ما ...: نظير: «آب در كوزه و ما تشنه لبان مى گرديم.» كانون: آش دان. منقل يا گلخن. (دختر ما از آن توست كه در خانه ما به سر مى برى.) دم دادن: دميدن. دلگرم ساختن. «دم دادن» در اصل دميدن در پوست گوسفند است تا فربه نمايد.
|
سر نهد بر پاى تو قصاب وار |
دم دهد تا خونت ريزد زار زار |
|
باريك ريس: كه بر اثر اندوه لاغر شده است.
تبختر: بر خود باليدن.
|
خواجه جمعيت بكرد و دعوتى |
كه همى سازم فرج را وصلتى |
|
|
تا جماعت عشوه مى دادند و گال |
كاى فرج بادت مبارك اتصال |
|
|
تا يقين تر شد فرج را آن سخن |
علت از وى رفت كل از بيخ و بن |
|
|
بعد از آن اندر شب گردك به فن |
امردى را بست حنى همچو زن |
|
|
پر نگارش كرد ساعد چون عروس |
پس نمودش ماكيان دادش خروس |
|
|
مقنعه و حله عروسان نكو |
كنگ امرد را بپوشانيد او |
|
|
شمع را هنگام خلوت زود كشت |
ماند هندو با چنان كنگ درشت |
|
|
هندوك فرياد مى كرد و فغان |
از برون نشنيد كس از دف زنان |
|
|
ضرب دف و كف و نعره مرد و زن |
كرد پنهان نعره آن نعره زن |
|
|
تا به روز آن هندوك را مى فشارد |
چون بود در پيش سگ انبان آرد؟ |
|
|
روز آوردند طاس و بوغ زفت |
رسم دامادان فرج حمام رفت |
|
|
رفت در حمام او رنجور جان |
كون دريده همچو دلق تونيان |
|
|
آمد از حمام در گردك فسوس |
پيش او بنشست دختر چون عروس |
|
|
مادرش آنجا نشسته پاسبان |
كه نبايد كو كند روز امتحان |
|
|
ساعتى در وى نظر كرد از عناد |
آنگهان با هر دو دستش ده بداد |
|
|
گفت كس را خود مبادا اتصال |
با چو تو ناخوش عروس بد فعال |
|
|
روز رويت روى خاتونان تر |
كير زشتت شب بتر از كير خر |
|
|
همچنان جمله نعيم اين جهان |
بس خوش است از دور پيش از امتحان |
|