شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤١ - مثل
مثل
|
گفت با درويش روزى يك خسى |
كه تو را اينجا نمى داند كسى |
|
|
گفت او گر مى نداند عاميم |
خويش را من نيك مى دانم كيم |
|
|
واى اگر برعكس بودى درد و ريش |
او بدى بيناى من من كور خويش |
|
|
احمقم گير احمقم من نيك بخت |
بخت بهتر از لجاج و روى سخت |
|
|
اين سخن بر وفق ظنت مى جهد |
ورنه بختم داد عقلم هم دهد |
|
دانستن: شناختن.
عامى: كنايت از آنكه قدرت شناسايى خاصان را ندارد.
واى اگر بر عكس بودى ...: اگر او از نقص درون من آگاه بود و من نه. مضمون بيت نزديك به سروده سعدى است.
|
نيك باشى و بدت گويد خلق |
به كه بد باشى و نيكت بينند |
|
روى سخت: ستيزه رويى. كنايت از اصرار بر نپذيرفتن عيب خود.
اين سخن: تو عسس مرا احمق مى خوانى كه چرا براى گنج از بغداد به مصر آمدم اما خود مى دانم بخت بلند من بود كه مرا بدينجا راهنما شد.
اين مثل به مناسبت گفته طالب گنج است به عسس كه در بيت ٤٣٢٧ آمده بود. سالك بايد به سخن عامه وقع نگذارد و پى مقصود خويش گام بردارد.