شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٣٩ - بيان اين خبر كه الكذب ريبة و الصدق طمأنينة
از مكرر شنيدن سخن حق ملول مى شوى و از قيل و قال بر سر معاملت نه، از غيبت مردم لذت مى برى و از ذكر حق نه، و همچنين اين پذيرش تو است كه آب شيرين را هشته اى و آب شور مى نوشى. زر قلب ديده ات را پر كرده است و نيك و بد را نمى شناسى.
سپس به موضوعى اشارت مى كند كه باز هم در مثنوى آمده و آن اينكه بايستى مراقب بود حيله گران و رهزنانى كه مى خواهند با خودنمايى بازارى گرم كنند و مريدى به چنگ ارند تو را فريب ندهند.
|
گفت نه دزدى تو و نه فاسقى |
مرد نيكى ليك گول و احمقى |
|
|
بر خيال و خواب چندين ره كنى |
نيست عقلت را تسويى روشنى |
|
|
بارها من خواب ديدم مستمر |
كه به بغداد است گنجى مستتر |
|
|
در فلان سوى و فالن كويى دفين |
بود آن خود نام كوى اين حزين |
|
|
هست در خانه فلانى رو بجو |
نام خانه نام او گفت آن عدو |
|
|
ديده ام خود بارها اين خواب من |
كه به بغداد است گنجى در وطن |
|
|
هيچ من از جا نرفتم زين خيال |
تو به يك خوابى بيايى بى ملال |
|
|
خواب احمق لايق عقل وى است |
همچو او بى قيمت است و لا شى است |
|
|
خواب زن كمتر ز خواب مرد دان |
از پى نقصان عقل و ضعف جان |
|
|
خواب ناقص عقل، و گول آيد كساد |
پس ز بى عقلى چه باشد خواب؟ باد |
|
|
گفت با خود گنج در خانه من است |
پس مرا آنجا چه فقر و شيون است |
|
|
بر سر گنج از گدايى مرده ام |
زآنكه اندر غفلت و در پرده ام |
|
|
زين بشارت مست شد دردش نماند |
صد هزار الحمد بى لب او بخواند |
|
|
گفت بد موقوف اين لت لوت من |
آب حيوان بود در حانوت من |
|
|
رو كه بر لوت شگرفى بر زدم |
كورى آن وهم كه مفلس بدم |
|
|
خواه احمق دان مرا خواهى فرو |
آن من شد هرچه مى خواهى بگو |
|
|
من مراد خويش ديدم بى گمان |
هرچه خواهى گو مرا اى بد دهان |
|
|
تو مرا پر درد گو اى محتشم |
پيش تو پر درد و پيش خود خوشم |
|
|
واى اگر برعكس بود اى مطار |
پيش تو گلزار و پيش خويش زار |
|