شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٥ - استدعاء امير ترك مخمور، مطرب را به وقت صبوح
|
ديده تن دائما تن بين بود |
ديده جان جان پر فن بين بود |
|
|
پس ز نقش لفظ هاى مثنوى |
صورتى ضال است و هادى معنوى |
|
|
در نبى فرمود كين قرآن ز دل |
هادى بعضى و بعضى را مضل |
|
|
الله الله چونكه عارف گفت مى |
پيش عارف كى بود معدوم شى |
|
|
فهم تو چون باده شيطان بود |
كى تو را وهم مى رحمان بود |
|
|
اين دوانبازند مطرب با شراب |
اين بدآن و آن بدين آرد شتاب |
|
|
پر خماران از دم مطرب چرند |
مطربانشان سوى ميخانه برند |
|
|
آن سر ميدان و اين پايان اوست |
دل شده چون گوى در چوگان اوست |
|
|
در سر آنچه هست گوش آنجا رود |
در سر ار صفراست آن سودا شود |
|
|
بعد از آن اين دو به بيهوشى روند |
والد و مولود آنجا يك شوند |
|
|
چونكه كردند آشتى شادى و درد |
مطربان را ترك ما بيدار كرد |
|
|
مطرب آغازيد بيتى خوابناك |
كه انلنى الكأس يا من لا اراك |
|
|
انت وجهى لاعجب ان لا اراده |
غاية القرب حجاب لإشتباه |
|
|
انت عقلى لاعجب ان لم ارك |
من وفور الالتباس المشتبك |
|
|
جنت اقرب انت من حبل الوريد |
كم اقل يا؟ يا نداء للبعيد |
|
|
بل اغالطهم انادى فى القفار |
كى اكتم من معى ممن اغار |
|
ديده تن: چشم ظاهرى. چشمى كه تنها محسوس را تواند ديد.
ديده جان: ديده باطن. چشمى كه وراى محسوس را تواند ديد. چشم حقيقت بين. دل. جان پر فن: جانى كه دارنده اسرار الهى است. (آنكه درون روشن ندارد تنها محسوس را تواند ديد، ناچار از شناخت مردان حق محروم است. اما آن را كه دلى روشن است شناساى آنان است، و از سر آنان آگاه.) مضمون اين بيت ها مقدمه اى است براى روشن ساختن مطالبى كه در مثنوى آمده است.
صورتى: كنايت از لفظ. (آنكه تنها به لفظ هاى مثنوى بنگرد، بود كه معنى را درنيابد و گمراه شود. و آنكه ديده بر معنى بدوزد را يابد.)