شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٦ - استدعاء امير ترك مخمور، مطرب را به وقت صبوح
در نبى فرمود ...: اشارت است به قرآن كريم: يضل به كثيرا و يهدي به كثيرا و ما يضل به إلا الفاسقين. (بقره، ٢٦) نيز: و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين و لا يزيد الظالمين إلا خسارا. (اسراء، ٨٢) معدوم، شىء نبودن: در تعريف معدوم گفته اند آنچه در عالم خارج موجود نيست، و درباره معدوم مطلق حكمى سلبى حمل كنند و گويند: «المعدوم لايعاد.» مى انگورى كالمعدوم است چرا كه عقل را تباه مى كند و عارف هيچ گاه از لفظ «مى» آن را نمى خواهد.
فهم تو ...: در بيت بالا گفت چون عارف «مى» مى گويد مقصودش مى انگورى نيست، در اين بيت توضيح مى دهد چنانكه در فهم معنى الفاظ قرآنى بعضى راست مى انديشند و هدايت مى شوند، و بعضى گمراه مى گردند، و آن هدايت و ضلالت زاده ميزان فهم آنهاست، الفاظ مثنوى نيز چنين است. آنكه از مى تنها مى معدوم (مى انگورى) و يا به تعبير مولانا باده شيطانى را مى داند فهمش بدان معنى مى رود چراكه گوش از لفظ آن معنى را مى شنود كه در خاطر دارد. چنين كس را از مى رحمانى بهره اى نيست.
اين دو انبازند: «انباز» به معنى شريك است. مى رحمانى و مطرب روحانى، با مى انگورى و مطربى كه ساز مى نوازد در لفظ شريك اند (مشترك لفظى هستند). آنكه از مى، مى رحمانى و از مطرب، طرب بخش روحانى را فهم مى كند بدان مى و مطرب رو مى آرد و آنكه از مى و مطرب جز معنى ظاهرى در نمى يابد بدان شتاب ميكند. و اين درك تابع فهمى است كه اين دو از مفهوم اين دو لفظ دارند.
پر خماران: آنان كه خمار مستى مى را در سر دارند از آواز اين مطرب خوش مى شوند. اما طرب بخشان روحانى آنان را به ميخانه معنوى مى كشانند. (چنانكه مى بينيم دوگونه شراب و دو گونه مطرب وصف شده است.) آن سر ميدان: مستى مى و خمار آن آغاز كار است و مستى روح پايان كار.
دل شده چون گوى ...: اين بيت و بيت پس از آن، توضيح ديگرى است كه در سر هر كه هرچه هست آن را مى شنود و (به سليقه خود تفسير مى كند)، و سرانجام به يكجا مى رسند.
انلنى الكأس ...: اى كه تو را نمى بينم جام را به من ده.