شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنه اختيار و از فتنه اسباب اختيار كه سماوات و ارضين از اختيار و از اسباب اختيار شكوهيدند و ترسيدند،
ماند در سوراخ چاهى ...: روح كه جايى در عالم به منتهى به سر مى برد به خاطر ديدن زيبايى هاى جهان محدود خود را در سوراخ چاهى (جسم) زندانى كرد.
گذشتن مؤمن از سقر: اشارت است به قرآن كريم: و إن منكم إلا واردها كان على ربك حتما مقضيا ثم ننجي الذين اتقوا و نذر الظالمين فيها جثيا: و نيست از شما جز كه در شود در آن (دوزخ) اين (حكم) پروردگار تو حتمى است كه از آن چاره نيست. سپس آنان را كه پرهيزگار بودند مى رهانيم و ستمكاران را در آن به زانو درآمده بگذاريم. (مريم، ٧١ ٧٢) و نگاه كنيد به حديث هايى كه در تفسيرها ذيل اين آيه آمده است.
همه آدميان در زندان اين عالم گرفتارند و از آن بيرون شدن نتوانند، جز كه خودى و خودبينى را وا گذارند و در حق فنا شوند آنگاه توانند از اقطار اين جهان بگذرند و بر افلاك پرند. وسيلت اين معراج نيستى است و عاشقان را مذهب و دين جز اين نيستى نيست.
براى بيشتر روشن كردن اين حقيقت به داستان اياز و رفتن او هر روز به حجره و به پوستين و چارق نگرستين، اشارت مى كند. اياز خودى را رها كرده بود پس براى چه از نگرستين به پوستين و چارق دل نمى كند؟ شايد براى آموزش ديگران بود چراكه:
|
چون شدى بر بام هاى آسمان |
سرد باشد جست و جوى نردبان |
|
|
جز براى يارى و تعليم غير |
سرد باشد راه خير از بعد خير |
|
آنچه دنياوى است مال باشد يا جاه يا زر و زيور، پاى دامى است كه سالك را از راه باز مى دارد. اياز چارق را كه رمز نيستى است مى پسنديد چون تجمل كه رمز هستى است براى او بند نيستى بود. و چون در حجره اى را كه چارق و پوستين در آن بود مى گشاد گويى دخمه نيستى را مى گشود و از بوى آن مست مى شد. پس از اين دنياى به ظاهر زيبا و به درون زشت و دوزخ نما، پرهيز بايد كرد و داستان آينده توضيحى است بر اين مطلب.