شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧٩ - مقالت برادر بزرگين
شكيبايى وا مى داشتيم چرا اكنون خود آن را كار نمى بنديم.)
|
اى دلى كه جمله را كردى تو گرم |
گرم كن خود را و از خود دار شرم |
|
|
اى زبان كه جمله را ناصح بدى |
نوبت تو گشت از چه تن زدى |
|
|
اى خرد كو پند شكر خاى تو |
دور توست اين دم چه شد هيهاى تو |
|
|
اى ز دل ها برده صد تشويش را |
نوبت تو شد بجنبان ريش را |
|
|
از غرى ريش ار كنون دزديده اى |
پيش از اين بر ريش خود خنديده اى |
|
|
وقت پند ديگرانى هاى هاى |
در غم خود چون زنانى واى واى |
|
|
چون به درد ديگران درمان بدى |
درد مهمان تو آمد تن زدى |
|
|
بانگ بر لشكر زدن بد ساز تو |
بانگ بر زن چه گرفت آواز تو |
|
|
آنچه پنجه سال بافيدى به هوش |
زآن نسيج خود بغلتاقى بپوش |
|
|
از نوايت گوش ياران بود خوش |
دست بيرون آر و گوش خود بكش |
|
|
سر بدى پيوسته خود را دم مكن |
پا و دست و ريش و سبلت گم منك |
|
|
بازى آن توست بر روى بساط |
خويش را در طبع آر و در نشاط |
|
اى دلى كه ...: دنباله سخن است از زبان پسران شاه، و تعبير ديگرى است از نصيحت كردن ديگران و خود آن را كار نبستن.
شكرخا: بسيار شيرين، كه مزه آن هنگام خائيدن چون شكر است.
هيها: بانگ، هياهو. (اكنون كه نوبت اندرز دادن به خود است چرا خاموشى.) ريش جنبانيدن: كنايت از كارى به موقع كردن، وسيلت آرامش پديد آوردن.
|
وقت آن شد اى شه مكتوم سير |
كز كرم ريشى بجنبانى به خير |
|
غرى: قحبگى: مخنثى. «از» به معنى باء سببى است و ياء مصدرى است نه وحدت. (غر را ريش نيست تا از او بدزدند. اگر به علت غر بودن، ريشى دروغين بر خود بسته اى ...) بر ريش خود خنديدن: خود را مسخره كردن. (اگر با گزاردن ريش خود را مرد مى نمايانى خود را مسخره مى كنى چنانكه از اين بيش نيز چنين بوده اى.) گفته اى و گفته ات را كار نبسته اى.