شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٣ - سؤال از مرغى كه بر سر ربض شهرى نشسته باشد سر او فاضل تر است و عزيزتر و شريف تر و مكرم تر، و جواب دادن واعظ سائل را به قدر فهم او
به بيت هاى آينده بخوبى معلوم خواهد شد كه مقصود از اين دو جان همين دو جان است كه نوشته شد.
|
آن ملايك جمله عقل و جان بدند |
جان نو آمد كه جسم آن بدند |
|
|
از سعادت چون بر آن جان برزدند |
همچو تن آن روح را خادم شدند |
|
|
آن بليس از جان از آن سر برده بود |
يك نشد با جان كه عضو مرده بود |
|
|
چون نبودش آن، فداى آن نشد |
دست بشكسته مطيع جان نشد |
|
|
جان نشد ناقص گر آن عضوش شكست |
كآن به دست اوست تواند كرد هست |
|
|
سر ديگر هست كو گوش دگر |
طوطيى كو مستعد آن شكر |
|
|
طوطيان خاص را قندى است ژرف |
طوطيان عام از آن خور بسته طرف |
|
|
كى چشد درويش صورت زآن زكات |
معنى است آن نه فعولن فاعلات |
|
|
از خر عيسى دريغش نيست قند |
ليك خر آمد به خلقت كه پسند |
|
|
قند خر را گر طرب انگيختى |
پيش خر قنطار شكر ريختى |
|
|
معنى نختم على افواههم |
اين شناس اين است رهرو را مهم |
|
|
تاز راه خاتم پيغمبران |
بوك برخيزد ز لب ختم گران |
|
|
ختم هايى كانبيا بگذاشتند |
آن به دين احمدى برداشتند |
|
|
قفل هاى ناگشاده مانده بود |
از كف انا فتحنا برگشود |
|
|
او شفيع است اين جهان و آن جهان |
اين جهان زى دين و آنجا زى جنان |
|
جان نو: كنايت از آدم كه نفخه خدايى در او دميد و خليفة الله شد و فرشتگان مأمور سجده كردن بدو شدند.
جسم بودن: فروتر بودن. (فرشتگان با آنكه جان بودند آدم چن جسم بودند برابر جان.) بر زدن: مواجه شدن، روبرو گشتن.
|
تا ملك بى خود شد از تدريس او |
قدس ديگر يافت از تقديس او |
|
|
آن گشاديشان كز آدم رو نمود |
در گشاد آسمان هاشان نبود |
|