شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٤ - مؤاخذه يوسف صديق صلوات الله عليه به حبس بضع سنين به سبب يارى خواستن از غير حق و گفتن اذكرنى عند ربك، مع تقريره
گفت (يوسف آن را كه دانست نجات يابنده است از آن دو تن، ياد آور مرا نزد خداوندت. پس شيطان ياد خدايش را از خاطر او برد پس اند سال در زندان ماند. (يوسف، ٤٢) و اين هنگامى بود كه يوسف خواب آن دو زندانى را تعبير كرد و گفت يكى شرابدار شاه خود گردد و ديگرى بر فراز دار رود و از آنكه وى را مژده آزادى از زندان داد خواست تا او را فرا ياد شاه آرد. ابن عباس گفته است شيطان ياد خدا را فراموش يوسف ساخت و ابن اسحاق و ديگران گفتند شيطان ياد يوسف را از خاطر آن زندانى برد تا نام او را پيش عزيز مصر نگويد.
سعدانى: شارحان درباره معنى اين كلمه به تكلف افتاده اند و آن را با «سعدان» (خار معروف) ارتباط داده اند، ولى سعدانى در اين بيت صفت مرد زندانى است و از ريشه «سعد» است به معنى خوشبخت. چراكه او از زندان نجات يافت، و با نياز و خاضع بودن اشارتى است به خطاب آن مرد: «يوسف ايها الصديق ...» (يوسف، ٤٦) هنگامى كه تأويل خواب ملك را از او خواست.
اقتناص: در لغت به معنى شكار كردن است ولى مولانا آن را به معنى اسارت و در زندان بودن، به كار برده است.
فردانى: يگانه، بى نظير. آنكه جسم او در زمين است و جان او در چرخ برين. كنايت از عارف كامل.
ديد او را معين: كنايت از يوسف (ع) است كه مرد زندانى را ياور خود گرفت و از او خواست نام وى را نزد خداوندش برد.
ياد يوسف ...: چنانكه مى بينيم مولانا با تركيب «عقلش» ضمير «ش» و در نتيجه ضمير در «نساه» را به مرد زندانى بازگردانده. (شيطان از ياد او برد يوسف را در محضر پادشاهش ياد كند.) نيكو خصال: يوسف، و گناه او يارى خواستن از مرد زندانى بود.
خورشيد داد: كنايت از عنايت حضرت رب العزه.
در سواد افتادن: در تاريكى ماندن، از خورشيد محروم بودن. در آن تلميحى است به يوسف (ع) كه نزديك بينى كرد و به مرد زندانى متوسل شد.
گر خفاشى رفت ....: اگر كوته بينان، خدا را گذاشته به بندگان او رو مى آورند، اولياى او