شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٢ - ديدن خوارزمشاه رحمه الله در سيران در موكب خود اسبى بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستى آن اسب،
|
مالشت بدهم به زجر از اكتناب |
تا نتابى سر دگر از آفتاب |
|
چشم مال: در اين بيت بازدارنده اشك و خشك كننده آن با دست ماليدن بر چشم.
ايستاده ...: حالى كه برابر خوارزمشاه ايستاده و از درون او آگاه بود كه دل او به اسب بسته است، در دل با خدا راز مى گفت. كژ رفت راه: مقصود صاحب اسب است كه خطا كرده و به اى آنكه به خدا رو آورد، ديگرى چون خود را پناه خويش ساخت و از اسيرى چون خود روائى حاجت خواست.
از آن خود بكن ...: آنچه سزاوار توست كن. (حاجت او را روا فرما.) ذبال: فتيله. كنايت از آفريده ها. بندگان حق.
مساغ: گذرگاه. خوش مساغ: خوش خرام. (آفتابى كه در سير خود همه جا را روشن مى كند.) (خدا را ناديده گرفتن و به بنده او روى آوردن، چون با بودن افتاب روشنى از شمع جستناست، و نشانه ابلهى است.) افتكار: انديشيدن. (بيشتر مردم هنگام چاره جويى به آفريده ها روى مى آورند و آفريننده را نمى بينند. همچون خفاش كه تاريكى را دوست دارد و از خورشيد روى گردان است.) خورشيد جان: كنايت از عنايت پروردگار. (آنان كه ديده خالق بين ندارند و به مخلوق روى مى آرند بدانند آن مخلوق هم آفريده خالق است.) آفتابى كه ضيا ...: چنانكه خورشيد خفاش را كه دشمن نور اوست بى بهره نمى گذارد، و كرم را مى پروراند تا طعمه او گردد، حق تعالى بندگان خود را از لطف خويش محروم نمى كند. اما عارفان كه شهبازند ودارى ديده حق بين اند اگر به مخلوق متوسل شوند خدايشان كيفر مى دهد كه آن بنده خفاش صفت بود مرا نديد، تو ا چه رسيد كه از من روى پرداختى و با بنده من ساختى. اكتئاب: اندوهگين شدن.
در اين داستان چنانكه ديديم دو نكته مهم آمده بود، يكى اينكه بايد كوشيد و رياضت كشيد تا ديده حق بين يافت و از تقليد ديگران پرهيز كرد، چناكه خوارزمشاه اسب را ديد و آن را پسنديد، اما تقليد از عمادالملك آن را از چشم خواهد انداخت، ديگر آنكه در سختى ها بلكه در همه حال بايد روى به خدا آورد و از توسل به بندگان پرهيز كرد و داستان آينده تأييدى است بر اين مطلب.