شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٢ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
|
واقعه آن وام او مشهور شد |
پاى مرد از درد او رنجور شد |
|
|
از پى توزيع گرد شهر گشت |
از طمع مى گفت هرجا سرگذشت |
|
|
هيچ نناورد از ره كديه به دست |
غير صد دينار آن كديه پرست |
|
|
پاى مرد آمد بدو دستش گرفت |
شد به گور آن كريم بس شگفت |
|
|
گفت چون توفيق يابد بنده اى |
كه كند مهمانى فرخنده اى |
|
|
مال خود ايثار راه او كند |
جاه خود ايثار جاه او كند |
|
|
شكر او شكر خدا باشد يقين |
چون به احسان كرد توفيقش قرين |
|
|
ترك شكرش ترك شكر حق بود |
حق او لاشك به حق ملحق بود |
|
|
شكر مىكن مر خدا را در نعم |
نيز مىكن شكر و ذكر خواجه هم |
|
|
رحمت مادر اگرچه از خداست |
خدمت او هم فريضه است و سزاست |
|
|
زين سبب فرمود حق صلوا عليه |
كه محمد بود مختال اليه |
|
|
در قيامت بنده ار گويد خدا |
هين چه كردى آنچه دادم من تو را |
|
|
گويد اى رب شكر تو كردم به جان |
چون ز تو بود اصل آن روزى و نان |
|
|
گويدش حق نه نكردى شكر من |
چون نكردى شكر آن اكرام فن |
|
|
بر كريمى كرده اى ظلم وستم |
نه ز دست او رسيدت نعمتم |
|
؟ از طمع مى گفت: آوردن اين قيد براى آن است كه پايمرد مى دانست در مردم شهر كسى را آن كرامت نيستكه وام غريب را بگزارد، اما طمع او را به سؤال وا مى داشت.