شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٩ - رجوع به داستان آن كمپير
رجوع به داستان آن كمپير
|
چون عروسى خواست رفتن آن خريف |
موى ابرو پاك كرد آن مستخيف |
|
|
پيش رو آيينه بگرفت آن عجوز |
تا بيارايد رخ و رخسار و پوز |
|
|
چند گلگونه بماليد از بطر |
سفره رويش نشد پوشيده تر |
|
|
عشرهاى مصحف از جا مى بريد |
مى بچفسانيد بر رو آن پليد |
|
|
تا كه سفره روى او پنهان شود |
تا نگين حلقه خوبان شود |
|
|
عشرها بر روى هرجا مى نهاد |
چونكه بر مى بست چادر، مى فتاد |
|
|
باز او آن عشرها را به خدو |
مى بچفسانيد بر اطراف رو |
|
|
باز چادر راست كردى آن تكين |
عشرها افتادى از رو بر زمين |
|
|
چون بسى مى كرد فن و آن مى فتاد |
گفت صد لعنت بر آن ابليس باد |
|
|
شد مصور آن زمان ابليس زود |
گفت اى قحبه قديد بى ورود |
|
|
من همه عمر اين نينديشيده ام |
نه ز جز تو قحبه اى اين ديده ام |
|
|
تخم نادر در فضيحت كاشتى |
در جهان تو مصحفى نگذاشتى |
|
خريف: پاييز. و در اين بيت استعارت از پيرزن كه همه نشان ها و آثار جوانى را از دست داده.
مستخيف: هولناك، ترس آور. به معنى «مخيف» به كار رفته است، و ظاهرا باب استفعال از ماده خوف به كار نرفته است. و آنچه انقروى در توجيه كلمه نوشته و آن را از خيف غلاف گرفته بر اساسى نيست. مولانا نظير اين كلمه را فراوان به كار برده است. ماده را گرفته و مشتق آن را بر وفق سليقه خود ساخته.
بطر: خودبينى، تكبر.