شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٦ - ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد و بنشاند و ساقى شراب بر دانشمند عرضه كرد، ساغر پيش او داشت، رو بگردانيد و ترشى و تندى آغاز كرد، شاه ساقى را گفت كه هين در طبعش آر، ساقى چندى بر سرش كوفت و شرابش در خورد داد الى آخره
|
هر موكل را موكل مختفى است |
ورنه او در بند سگ طبعى ز چيست |
|
|
مى زند او را كه هين او را بزن |
زآن عوانان نهان افغان من |
|
|
زن به دست مرد در وقت لقا |
چون خمير آمد به دست نانبا |
|
|
بسرشد گاهيش نرم و گه درشت |
زو بر ارد چاق چاقى زير مشت |
|
|
گا پهنش واكشد بر تخته اى |
در همش آرد گهى يك لخته اى |
|
|
گاه در وى ريزد اب و گه نمك |
از تنور و آتشش سازد محك |
|
|
اين چنين پيچند مطلوب و طلوب |
اندر اين لعب اند مغلوب و غلوب |
|
|
اين لعب تنها نه شو را با زن است |
هر عشيق و عاشقى را اين فن است |
|
|
از قديم و حادث و عين و عرض |
پيچشى چون ويس و رامين مفترض |
|
|
ليك لعب هريك رنگى دگر |
پيچش هريك ز فرهنگى دگر |
|
|
شوى و زن را گفته شد بهر مثال |
كه مكن اى شوى زن را بد گسيل |
|
|
آن شب گردك نه ينگا دست او |
خوش امانت داد اندر دست تو |
|
|
كآنچه با او تو كنى اى معتمد |
از بد و نيكى خدا با تو كند |
|
|
حاصل اينجا اين فقيه از بيخودى |
نه عفيفى ماندش و نه زاهدى |
|
|
آن فقيه افتاد بر آن حور زاد |
آتش او اندر آن پنبه فتاد |
|
|
جان به جان پيوست و قالب ها چخيد |
چون دو مرغ سر بريده مى طپيد |
|
|
چه سقايه چه ملك چه ارسلان |
چه حيا چه دين چه بيم و خوف جان |
|
|
چشمشان افتاده اندر عين وغين |
نه حسن پيدا است اينجا نه حسين |
|
|
شد دراز و كو طريق بازگشت |
انتظار شاه هم از حد گذشت |
|
چاق چاق: طراق طراق. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٠٤٦/ ٣) طلوب: بسيار خواهنده. خواهنده.
غلوب: غالب. پيروز شونده. (گويا بر ساخته مولاناست.) عين: در اين بيت مقصود ذات است، مقابل عرض.
مثال: بايد «مثيل» خوانده شود.