شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٧ - ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد و بنشاند و ساقى شراب بر دانشمند عرضه كرد، ساغر پيش او داشت، رو بگردانيد و ترشى و تندى آغاز كرد، شاه ساقى را گفت كه هين در طبعش آر، ساقى چندى بر سرش كوفت و شرابش در خورد داد الى آخره
بد گسيل: بدراه. نافرمان.
گردك: حجله كه براى عروس آرايند. (برهان قاطع) ينگا: ينگه (تركى): زنى كه همراه عروس از خانه پدر او به خانه شوهر رود. ساقدوش. (فرهنگ عاميانه، جمال زاده) نامى براى زن برادر بزرگتر. (ديوان لغات الترك، ص ١٠٨٦) (مگر شب عروسى آن زن تو را سفارش نكرد كه اين امانت را نيك نگه دار.) سقايه: شرابى كه در مجلس بدو نوشاندند.
عين و غين: كنايت از گرديدن چشم از غلبه خشم يا شهوت. كلاپيسه شدن. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٧٣٥/ ٥) ضمن توصيفى به ظاهر هزل اشارت به رعايت زن مى كند كه او را بر شوى حق است و بايد با وى با مهربانى رفتار كند و ياد آور وصيت على (ع) است به فرزندش. (نهج البلاغه، نامه ٣١)
|
شاه آمد تا ببيند واقعه |
ديد انجا زلزله القارعه |
|
|
آن فقيه از بيم برجست و برفت |
سوى مجلس جام را بربود تفت |
|
|
شه چو دوزخ پر شرار و پر نكال |
تشنه خون دو جفت بد فعال |
|
|
چون فقيهش ديد رخ پر خشم و قهر |
تلخ و خونى گشته همچون جام زهر |
|
|
بانگ زد بر ساقيش كاى گرمدار |
چه نشستى خيره، ده در طبعش آر |
|
|
خنده آمد شاه را گفت اى كيا |
آمدم با طبع آن دختر تو را |
|
|
پادشاهم كار منعدل است و داد |
زآن خورم كه يار را جودم بداد |
|
|
آنچه آن را من ننوشم همچو نوش |
كى دهم درخورد يار و خويش و توش |
|
|
زآن خورانم من غلامان را كه من |
مى خورم بر خوان خاص خويشتن |
|
|
زآن خورانم بندگان را از طعام |
كه خورم من خود ز پخته يا ز خام |
|
|
من چو پوشم از خز و اطلس لباس |
زآن بپوشانم حشم را نه پلاس |
|
|
شرم دارم از نبى ذو فنون |
البسوهم گفت مما تلبسون |
|
|
مصطفى كرد اين وصيت با بنون |
اطعموا الاذناب مما تأكلون |
|
|
ديگران را بس به طبع آورده اى |
در صبورى چست و راغب كرده اى |
|
|
هم به طبع آور به مردى خويش را |
پيشوا كن عقل صبرانديش را |
|