شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٥ - ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد و بنشاند و ساقى شراب بر دانشمند عرضه كرد، ساغر پيش او داشت، رو بگردانيد و ترشى و تندى آغاز كرد، شاه ساقى را گفت كه هين در طبعش آر، ساقى چندى بر سرش كوفت و شرابش در خورد داد الى آخره
|
يك كنيزك بود در مبرز چو ماه |
سخت زيبا و ز قرناقان شاه |
|
|
چون بديد او را دهانش باز ماند |
عقل رفت و تن ستم پرداز ماند |
|
|
عمرها بوده عزب مشتاق و مست |
بر كنيزك در زمان در زد دو دست |
|
|
بس طپيد آن دختر و نعره فراشت |
بر نيامد با وى و سودى نداشت |
|
ده: انقروى و بعض شارحان «ده» را به امر از دادن گرفته و مفعول آن را شراب فرض كرده اند. ولى «ده» امر به زدن است و اين كلمه بدين معنى در نظم و نثر فراوان به كار رفته است و بيت ٣٩٦٥ روشنگر اين معنى است.
به طبع آوردن: به نشاط در آوردن. سر حال آوردن.
هركه را خواهد ...: بر هر خرد حاكمى نهانى است چون اراده كند هركه را خواهد، خرد از سر او بيرون كند.
تنوير: روشنى. (آفتاب و روشنى آن در حكم آن حاكم نهانى است.) چرخ اندر آوردن: به گردش در انداختن. گرداندن. (چون آن حاكم نهانى خواهد، افلاك را در يك زمان به چرخ درآورد.) عقل كو ...: عقلى كه بر عقل ديگر تسلط مى ياد از او (حاكم پنهان) نيرو گرفته است.
زحير: در اين بيت به معنى بى ذوق است. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٨٥٨/ ٢) مضاحك: جمع مضحكه: سخنان خنده آور.
انگشتك زدن: به رقص درآمدن، شادمان گشتن.
|
پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد |
كه بده زوتر رسيدم در مراد |
|
ميزك: شاش.
مبرز: مستراح، آريزگاه.
قرناق: كنيز، دوشيزه، جاريه. (ديوان لغات الترك، ص ٧٩٢) چنانكه شيوه اوست، مناسبت ها را ناگفته نمى گذارد. به مناسبت فرمان شاه كه ده و او را بر سر طبع آر! نكته مهمى را باز مى گويد و آن اينكه در نهاد آدمى نيرويى است كه بر او حاكم است. اين نيرو نه تنها بر آدمى بلكه بر هر يك از آفريده ها حكومت دارد.