شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨١ - ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد و بنشاند و ساقى شراب بر دانشمند عرضه كرد، ساغر پيش او داشت، رو بگردانيد و ترشى و تندى آغاز كرد، شاه ساقى را گفت كه هين در طبعش آر، ساقى چندى بر سرش كوفت و شرابش در خورد داد الى آخره
ذكر آن پادشاه كه آن دانشمند را به اكراه در مجلس آورد و بنشاند و ساقى شراب بر دانشمند عرضه كرد، ساغر پيش او داشت، رو بگردانيد و ترشى و تندى آغاز كرد، شاه ساقى را گفت كه هين در طبعش آر، ساقى چندى بر سرش كوفت و شرابش در خورد داد الى آخره
|
پادشاهى مست اندر بزم خوش |
مى گذشت آن يك فقيهى بر درش |
|
|
كرد اشارت كش در اين مجلس كشيد |
وآن شراب لعل را با او چشيد |
|
|
پس كشيدندش به شه بى اختيار |
شست در مجلس ترش چون زهر و مار |
|
|
عرضه كردش مى نپذرفت او به خشم |
از شه وساقى بگردانيد چشم |
|
|
كه به عمر خود نخوردستم شراب |
خوش تر آيد از شرابم زهر ناب |
|
|
هين به جاى مى به منزهرى دهيد |
تا من از خويش و شما زين وا رهيد |
|
آغاز داستان مشابه با داستان قاضى دمشق است كه شعرى در جوانى سروده بودو با جمله «برئت من الاسلام» آغاز مى گشت. مامون معتصم را گفت او را عزل كن و به مجلس حاضر ساز چون به مجلس مأمون درآمد، مأمون گفت او را شراب بپيمائيد. قاضى پياله در دست گرفت و مى لرزيد و گفت تا امروز ننوشيده ام ... (الهفوات النادره، ص ١٣٤) اما بقيه آن از داستانى ديگر گرفته شده.
|
مى نخورده عربده آغاز كرد |
گشته در مجلس گران چون مرگ و درد |
|
|
همچو اهل نفس و اهل آب و گل |
در جهان بنشسته با اصحاب دل |
|
|
حق ندارد خاصگان را در كمون |
از مى احرار جز در يشربون |
|
|
عرضه مى دارند بر محجوب جام |
حس نمى يابد از آن غير كلام |
|
|
رو همى گرداند از ار شادشان |
كه نمى بيند به ديده دادشان |
|