شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢٨ - حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
و اگر شاهدى نبود حكمى صادر نمى شود، آفرينش رسول موجب آفريدن جهان گرديد و اگر او نبود جهان آفريده نمى شد.
مير قضا اسير قضا شدن: نه به آن معنى است كه پروردگار محكوم حكم گرديد چنانكه بعضى گفته اند (معاذالله)، بلكه معنى آن اين است كه خواست هر دو يكى گشت.
|
چون قضاى حق رضاى بنده شد |
حكم او را بنده اى خواهنده شد |
|
چشم مرتضى: چشم مورد توجه و عنايت.
|
عارف از معروف بس درخواست كرد |
كاى رقيب ما تو اندر گرم و سرد |
|
|
اى مشير ما تو اندر خير و شر |
از اشارت هات دل مان بى خبر |
|
|
اى يرانا لا نراه روز و شب |
چشم بند ما شده ديد سبب |
|
|
چشم من از چشمها بگزيده شد |
تا كه در شب آفتابم ديده شد |
|
|
لطف معروف تو بود آن اى بهى |
پس كمال البر فى اتمامه |
|
|
يا رب اتمم نورنا فى الساهره |
وانجنا من مفضحات قاهره |
|
|
يار شب را روز مهجورى مده |
جان قربت ديده را دورى مده |
|
|
بعد تو مرگى است با درد و نكال |
خاصه بعدى كه بود بعد الوصال |
|
|
آنكه ديده استت مكن ناديده اش |
آب زن بر سبزه باليده اش |
|
|
من نكردم لاابالى در روش |
تو مكن هم لاابالى در خلش |
|
|
هين مران از روى خود او را بعيد |
آنكه او يك بار آن روى تو ديد |
|
|
ديد روى جز تو شد غل گلو |
كل شىء ما سوى الله باطل |
|
|
باطل اند و مى نمايندم رشد |
زآنكه باطل باطلان را مى كشد |
|
|
ذره ذره كاندرين ارض و سماست |
جنس خود را هر يكى چون كهرباست |
|
|
معده نان را مى كشد تا مستقر |
مى كشد مر آب را تف جگر |
|
|
چشم، جذاب بتان زين كوى ها |
مغز، جويان از گلستان بوى ها |
|
|
زآنكه حس چشم آمد رنگ كش |
مغز و بينى مى كشد بوهاى خوش |
|
|
زين كشش ها اى خداى رازدان |
تو به جذب لطف خود مان ده امان |
|
|
غالبى بر جاذبان اى مشترى |
شايد ار درماندگان را واخرى |
|