شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٥ - صفت آن عجوز
صفت آن عجوز
|
چونكه مجلس بى چنين پيغاره نيست |
از حديث پست نازل چاره نيست |
|
|
واستان هين اين سخن را از گرو |
سوى افسانه عجوزه باز رو |
|
|
چون مسن گشت و در اين ره نيست مرد |
تو بنه نامش عجوز سال خورد |
|
|
نه مر او را رأس مال و پايه اى |
نه پذيراى قبول مايه اى |
|
|
نه دهنده نى پذيرنده خوشى |
نه در او معنى و نه معنى كشى |
|
|
نه زبان نه گوش نه عقل و بصر |
نه هش و نه بيهشى و نه فكر |
|
|
نه نياز و نه جمالى بهر ناز |
تو به تويش گنده مانند پياز |
|
|
نه رهى ببريده او نه پاى راه |
نه تبش آن قحبه را نه سوز و آه |
|
پيغاره: طعنه، سرزنش. و در اين بيت مقصود «كند فهم» و «مزاح طلب» است. (چون عامه چنين مى پسندند برابر فهم آنان سخن بايد گفت.) از گرو واستدن: آزاد ساختن، از قيد و بند رهاندن.
مسن گشت ...: آنكس كه عمرى را گذراند و راهى به حق نبرد، بهتر كه عجوز ناميده شود.
معنى كش: كنايت از متعلم كه از ديگران درس آموزد.
بيان حال كسانى است كه عمرى دراز كرده و علمى نياموزانده، بلكه خود علمى نياموخته و مالى در راه خدا نه بخشيده و نه سخن حقى در گوششان فرو رفته است. قرآن درباره اينان گويد: ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة أو أشد قسوة. (بقره، ٧٤) چنين كس را جاى سرزنش است و بدين مناسبت داستانى به ظاهر هزل را به نظم درآورده است.