شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٠ - قصه احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفى
[حكايت احد احد گفتن بلال]
قصه احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفى ٧، در آن چاشتگاهها
كه خواجهاش از تعصب جهودى به شاخ خارش مى زد پيش آفتاب حجاز، و از زخم خون از تن بلال بر مى جوشيد، از او احد احد مى جست بى قصد او، چنانكه از دردمندان ديگر ناله جهد بى قصد، زيرا از درد عشق ممتلى بود، اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود، همچون سحره فرعون و جرجيس و غير هم لايعد و لا يحصى
|
تن فداى خار مى كرد آن بلال |
خواجه اش مى زد براى گوشمال |
|
|
كه چرا تو ياد احمد مى كند؟ |
بنده بد منكر دين منى |
|
|
مى زد اندر آفتابش او به خار |
او احد مى گفت بهر افتخار |
|
|
تاكه صديق آن طرف بر مى گذشت |
آن احد گفتن به گوش او برفت |
|
|
چشم او پر آب شد دل پر عنا |
زآن احد مى يافت بوى آشنا |
|
|
بعد از آن خلوت بديدش پند داد |
كز جهودان خفيه مى دار اعتقاد |
|
|
عالم السر است پنهان دار كام |
گفت كردم توبه پيشت اى همام |
|
|
روز ديگر از پگه صديق تفت |
آن طرف از بهر كارى مى برفت |
|
|
باز احد بشنيد و ضرب زخم خار |
برفروزيد از دلش سوز و شرار |
|
|
باز پندش داد باز او توبه كرد |
عشق آمد توبه او را بخورد |
|
|
توبه كردن زين نمط بسيار شد |
عاقبت از توبه او بيزار شد |
|
|
فاش كرد اسپرد تن را در بلا |
كاى محمد اى عدو توبه ها |
|
|
اى تن من وى رگ من پر ز تو |
«توبه را گنجا كجا باشد در او |
|
|
توبه را زين پس ز دل بيرون كنم |
از حيات خلد توبه چون كنم |
|
|
عشق قهار است و من مقهور عشق |
چون شكر شيرين شدم از شور عشق |
|