شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨١ - در بيان آنكه دوزخ گويد كه قنطره صراط بر سر اوست اى مؤمن از صراط زودتر بگذر، زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نكشد جز يا مؤمن فان نورك اطفأ نارى
در بيان آنكه دوزخ گويد كه قنطره صراط بر سر اوست اى مؤمن از صراط زودتر بگذر، زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نكشد جز يا مؤمن فان نورك اطفأ نارى
|
ز آتش عاشق از اين رو اى صفى |
مى شود دوزخ ضعيف و منطفى |
|
|
گويدش بگذر سبك اى محتشم |
ورنه ز آتش هاى تو مرد آتشم |
|
|
كفر كه كبريت دوزخ اوست و بس |
بين كه مى پخساند او را اين نفس |
|
|
زود كبريتت بدين سودا سپار |
تا نه دوزخ بر تو تازد نه شرار |
|
|
گويدش جنت گذر كن همچو باد |
ورنه گردد هرچه من دارم كساد |
|
|
كه تو صاحب خرمنى من خوشه چين |
من بتى ام تو ولايت هاى چين |
|
|
هست لرزان زو جحيم و هم جنان |
نه مر اين را نه مر آن را زو امان |
|
قنطره: پل.
جز يا مؤمن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٢٤٥/ ٢.
عاشق: كنايت از مؤمن كه عشق حق سراسر وجود او را فراگرفته است.
منطفى: خاموش.
كبرى دوزخ: اشارت است به آيه: و أما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا (. جن، ١٥) نيز: فاتقوا النار التي وقودها الناس و الحجارة (. بقره، ٢٤)
|
چون ز خشم آتش تو در دل ها زدى |
مايه نار جهنم آمدى |
|
پخسانيدن: بخسانيدن. بخس. پژمرده بود از نيستى يا از غم. (صحاح الفرس) بخسانيدن، ترنجانيدن. كنايت از خاموش كردن.