شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨٢ - در بيان آنكه دوزخ گويد كه قنطره صراط بر سر اوست اى مؤمن از صراط زودتر بگذر، زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نكشد جز يا مؤمن فان نورك اطفأ نارى
|
از او بى اندهى بگزين و شادى و تن آسانى |
به تيمار جهان دل را چرا بايد كه پخسانى |
|
|
اى ترك به قيمت مسلمانى |
كم بيش به وعده ها نپخسانى |
|
|
بيار آن مى كه غم جان را بپخسانيد در غوغا |
بيار آن مى كه سودا را دوايى نيست جز حمرا |
|
اين نفس: نفس مؤمن. (نور مؤمن آتش دوزخ را كه مايه آن كفر است خاموش مى سازد.) در بيت ٥٠٦٤ گفت معدن گرمى (گرمى عشق ١٢٤٥/ ٢) در لامكان است. در اين بيت ها با استفاده از حديث مشهور
جز يا مؤمن
. ان گرمى را به نور مؤمن تفسير مى كند و مى افزايد كه تيره درونانى كه آتش خشم خدا در دل آنان شعله مى زند، بايد براى خاموش ساختن آن از اين نور يارى خواهند تا آن شعله را خاموش سازد. آن نور نه تنها آتش دوزخ را خاموش مى سازد كه با درخشش خود بهشت را نيز به لرزه مى اندازد و اين اشارت به رتبت بلند «ولى الله اعظم» است كه همه موجودات خوشه چين خرمن كمال عالى و صفات اللهى او هستند.
|
رفت عمرش چاره را فرصت نيافت |
صبر بس سوزان بد و جان بر نتافت |
|
|
مدتى دندان كنان اين مى كشيد |
نارسيده عمر او آخر رسيد |
|
|
صورت معشوق زو شد در نهفت |
رفت و شد با معنى معشوق جفت |
|
|
گفت لبسش گر ز شعر و ششتر است |
اعتناق بى حجابش خوشتر است |
|
|
من شدم عريان ز تن او از خيال |
مى خرامم در نهايات الوصال |
|
|
اين مباحث تا بدينجا گفتنى است |
هرچه آيد زين سپس بنهفتنى است |
|
|
ور بگويى ور بكوشى صد هزار |
هست بيگار و نگردد آشكار |
|
|
تا به دريا سير است و زين بود |
بعد از اينت مركب چوبين بود |
|
|
مركب چوبين به خشكى ابتر است |
خاص آن درياييان را رهبر است |
|
|
اين خموشى مركب چوبين بود |
بحريان را خامشى تلقين بود |
|