شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧١٩ - رجوع كردن بدآن قصه كه شاه زاده بدآن طغيان زخم خورد از خاطر شاه پيش از استكمال فضايل ديگر از دنيا برفت
رجوع كردن بدآن قصه كه شاه زاده بدآن طغيان زخم خورد از خاطر شاه پيش از استكمال فضايل ديگر از دنيا برفت
|
قصه كوته كن كه رشك آن غيور[١] بد او را بعد سالى سوى گور |
|
شاه چون از محو شد سوى وجود |
چشم مريخيش آن خون كرده بود |
|
|
چون به تركش بنگريد آن بى نظير |
ديد كم از تركشش يك چوبه تير |
|
|
گفت كو آن تير و از حق باز جست |
گفت كاندر حلق او كز تير توست |
|
|
عفو كرد آن شاه دريادل ولى |
آمده بد تير اه بر مقتلى |
|
|
كشته شد در نوحه او مى گريست |
اوست جمله هم كشنده و هم ولى است |
|
|
ور نباشد هر دو او پس كل نيست |
هم كشنده خلق و هم ماتم كنى است |
|
|
شكر مى كرد آن شهيد زرد خد |
كآن بزد بر جسم و بر معنى نزد |
|
|
جسم ظاهر عاقبت هم رفتنى است |
تا ابد معنى بخواهد شاد زيست |
|
|
آن عتاب ار رفت هم بر پوست رفت |
دوست بى آزار سوى دوست رفت |
|
|
گرچه او فتراك شاهنشه گرفت |
آخر از عين الكمال او ره گرفت |
|
|
وآن سوم كاهل ترين هر سه بود |
صورت و معنى بكلى او ربود |
|
مخو: نزد صوفيانبازگشت به احساس است پس از غيبت. (رساله قشيريه، ص ٤١) عبارت است از ازالت وجود بنده و اثبات اشارت به تحقيق آن بعد از محو. (مصباح الهدايه، ص ١٤٤)
|
محو مستى صحو هشيارى بود |
آن چو خواب و وين چه بيدارى بود |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: قصه كوته كن كه راى نفس كور