شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٥ - حكايت آن عاشق كه شب بيامد بر اميد وعده معشوق، بد آن وثاقى كه اشارت كرده بود، و بعضى از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده، او را خفته يافت جيبش پر جوز كورد و او را خفته گذاشت و بازگشت
حكايت آن عاشق كه شب بيامد بر اميد وعده معشوق، بد آن وثاقى كه اشارت كرده بود، و بعضى از شب منتظر ماند و خوابش بربود. معشوق آمد بهر انجاز وعده، او را خفته يافت جيبش پر جوز كورد و او را خفته گذاشت و بازگشت
|
عاشقى بوده است در ايام پيش |
پاسبان عهد اندر عهد خويش |
|
|
سال ها در بند وصل ماه خود |
شاهمات و مات شاهنشاه خود |
|
|
عاقبت جوينده يابنده بود |
كه فرج از صبر زاينده بود |
|
|
گفت روزى يار او كامشب بيا |
كه بپختم از پى تو لوبيا |
|
|
در فلان حجره نشين تا نيم شب |
تا بيايم نيم شب من بى طلب |
|
|
مرد قربان كرد و نان ها بخش كرد |
چون پديد آمد مهش از زير گرد |
|
|
شب در آن حجره نشست آن گرمدار |
بر اميد وعده آن يار غار |
|
|
بعد نصف الليل آمد يار او |
صادق الوعدانه آن دلدار او |
|
|
عاشق خود را فتاده خفته ديد |
اندكى از آستين او دريد |
|
|
گردكانى چندش اندر جيب كرد |
كه تو طفلى گير اين مى باز نرد |
|
|
چون سحر از خواب عاشق بر جهيد |
آستين و گردكان ها را بديد |
|
|
گفت شاه ما همه صدق و وفاست |
آنچه بر ما مى رسد آن هم زماست |
|
داستان عاشق در اسرار التوحيد (ص ٥٩)، منطق الطير (ص ١٩٦)، و معارف بهاء ولد (ص ٢٧٩) آمده است و سروده مولانا ظاهرا براساس كتاب اخير است: «يكى دعوى عشق زنى مى كرد، گفت شب بيا و منتظر مى بود تا معشوقه فرو آيد چون ... بيامد وى را خواب برده بود. سه دانه جوز در جيب وى كرد و برفت. چو بيدار شد دانست كه چنين گفته است كه تو هنوز خردى و كودكى از تو عاشقى نه آيد از تو جوز بازى آيد. در عشق