شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٧ - حكايت آن عاشق كه شب بيامد بر اميد وعده معشوق، بد آن وثاقى كه اشارت كرده بود، و بعضى از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده، او را خفته يافت جيبش پر جوز كورد و او را خفته گذاشت و بازگشت
|
عاذلا چند اين صلاى ماجرا |
پند كم ده بعد از اين ديوانه را |
|
|
من نخواهم عشوه هجران شنود |
آزمودم چند خواهم آزمود |
|
|
هرچه غير شورش و ديوانگى است |
اندر اين ره دورى و بيگانگى است |
|
|
هين بنه بر پايم آن زنجير را |
كه دريدم سلسله تدبير را |
|
|
غير آن جعد نگار مقبلم |
گر دو صد زنجير آرى بگسلم |
|
|
عشق و ناموس اى برادر راست نيست |
بر در ناموس اى عاشق مه ايست |
|
|
وقت آن آمد كه من عريان شوم |
نقش بگذارم سراسر جان شوم |
|
|
اى عدو شرم و انديشه بيا |
كه دريدم پرده شرم و حيا |
|
|
اى ببسته خواب جان از جادوى |
سخت دل يارا كه در عالم توى |
|
|
هين گلوى صبر گير و مى فشار |
تا خنك گردد دل عشق اى سوار |
|
|
تا نسوزم كى خنك گردد دلش |
اى دل ما خاندان و منزلش |
|
|
خانه خود را همى سوزى بسوز |
كيست آنكس كو بگويد لايجوز |
|
|
خوش بسوز اين خانه را اى شير مست |
خانه عاشق چنين اولى تر است |
|
زين ...: اشارت است به خوابى كه از وصال معشوق باز دارد.
حرس: پاسبان. بعض پاسبان در قديم بر بام ها يا كوچه ها پاره اى چوب بر پاره اى ديگر مى زدند تا بانگ از آن برآيد و ديگر پاسبانان را خواب نربايد. (عاشقان حق را خواب نيست. بيدارند و تن را از آسايش باز مى دارند.) گردكان: استعارت از جسم و خواهش هاى جسمانى است.
|
جوزها بشكست و آن كان مغز داشت |
بعد كشتن روح پاك نغز داشت |
|
|
كشتن و مردن كه بر نقش تن است |
چون انار و سيب را بشكستن است |
|
مطحن: جاى خرد كردن گندم و ديگر دانه ها. آسيا. و در اين بيت كنايت از رياضت است. (ما غم ها خورده ايم و تن را با رياضت خرد كرده ايم تا جان را بيابيم.) عاذل: ملامتگر.
صلاى ماجرا: بانگ ماجرا سر دادن و ياران را خواندن. «و اگر از برادر دينى خود چيزى