شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٦ - در بيان آنكه مصطفى
عنايت و لطف اوليا باشد چراكه چون از آنان بگذرى پاكى بخشى نخواهى يافت.
هلال با ديدن رسول ٦ و پرسش وى از حال او نه تنها از بيمارى رهيد بلكه شفابخش بيماران شد. چنين است حال كسى كه خودى را واگذارد و به خدا رسد. از چونى برهد و به بى چون متصل گردد، اما فهم اين دقيقه براى كسى كه از خودپرستى و وسوسه هاى شيطانى يا به فرموده مولانا از جنابت نرهيده باشد مقدور نيست و تا از اين جنابت غسل نكند معنى به بى چون پيوستن را نداند.
|
اى ضياء الحق حسام الدين كه نور |
پاسبان توست از شرت الطيور |
|
|
پاسبان توست نور و ارتقاش |
اى تو خورشيد مستر از خفاش |
|
|
چيست پرده پيش روى آفتاب |
جز فزونى شعشعه و تيزى تاب |
|
|
پرده خورشيد هم نور رب است |
بى نصيب از وى خفاش است و شب است |
|
|
هر دو چون در بعد و پرده مانده اند |
يا سيه رو يا فسرده مانده اند |
|
|
چون نبشتى بعضى از قصه هلال |
داستان بدر آر اندر مقال |
|
|
آن هلال و بدر دارند اتحاد |
از دوئى دورند و از نقص و فساد |
|
|
آن هلال از نقص در باطن برى است |
آن به ظاهر نقص تدريج آورى است |
|
|
درس گويد شب به شب تدريج را |
در تانى بر دهد تفريج را |
|
|
در تانى گويد اى عجول خام |
پايه پايه بر توان رفتن به بام |
|
|
ديگ را تدريج و استادانه جوش |
كار نايد قليه ديوانه جوش |
|
|
حق نه قادر بود بر خلق فلك |
در يكى لحظه به كن بى هيچ شك |
|
|
پس چرا شش روز آن را در كشيد |
كل يوم الف عام اى مستفيد |
|
|
خلقت طفل از چه اندر نه مه است |
زآنكه تدريج از شعار آن شه است |
|
|
خلقت آدم چرا چل صبح بود |
اندر آن گل اندك اندك مى فزود |
|
|
نه چو تو اى خام كاكنون تاختى |
طفلى و خود را تو شيخى ساختى |
|
|
بر دويدى چون كدو فوق همه |
كو تو را پاى جهاد و ملحمه |
|
|
تكيه كردى بر درختان و جدار |
بر شدى اى افرعك هم قرع وار |
|
|
اول ار شد مركبت سرو سهى |
ليك آخر خشك و بى مغزى تهى |
|
|
زنگ سبزت زرد شد اى قرع زود |
زآنكه از گلگونه بود اصلى نبود |
|