شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٤ - حكايت آن رنجور كه طبيب در او اوميد صحت نديد
بريان مى فروخت از آن ملخ پنج من گرفت و خورد پس از خوردن، مزاج او به كار افتاد چنانكه شبان روز سيصد دست از او دفع شد و ضعيف گرديد. پس بهبود يافت، به بازار رفت پزشكى كه از زندگانى او نوميد بود وى را ديد و سبب پرسيد. گفت ملخ خوردم. پزشك دانست ملخ موجب عافيت او نبوده است. ملخ فروش را يافت و از او جاى سيد ملخ را پرسيد و بدانجا رفت. در آنجا مازريون بود. مازريون دوايى است مسهل چندانكه موجب هلاك شود. اما چون ملخان آن را خورده بودند در مزاج آنها اعتدال يافته بود.» چونكه دل غيب است ...: شارحان در تفسير دل گونه گون سخن گفته اند. نفس ناطقه، دل كه در بيت پيش ذكر آن رفت. اما آن دل مثال است براى اين دل، و اين دل را معنى ديگرى است كه در بيت ژ ٦١٢٩٩ بدان اشارت شده است و اين بيت ها و بيت هاى ١٣١٩- ١٣١٨/ ٦ مقدمه براى شناسايى آن است و آن جلوه لطف حضرت حق جل و على است كه نهان است و اگر نشان او خواهى بايد از كسى كه بدو متصل است بجويى و او ولى حق و صفى است.
چون ز ذات حق بعيدى ...: ناقصان كه در شناخت حق ناتوان اند، از طريق پرسيدن از پيمبران و ديدن خرق عادت و معجزه كه از آنان مى بينند با حق آشنا مى شوند ولى پيران گزيده كه اولياى حق اند با گفتار در دل ها اثر مى گذارند.
كه درونشان صد قيامت هست:
|
پس محمد صد قيامت بود نقد |
زآنكه حل شد در فناى حل و عقد |
|
|
زاده ثانى است احمد در جهان |
صد قيامت بود او اند عيان ... |
|
|
پس قيامت شو قيامت را ببين |
ديدن هر چيز را شرط است اين |
|
جليس الله: آن كه در حضور ولى حق است.
|
هركه خواهد همنشينى خدا |
تا نشيند در حضور اوليا |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢١٥٢/ ٢) رخت بردن: همنشين شدن.